از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٢ - رند در بن بست
و ز جبين گره بگشاى» «ور اندكى نه به وفق رضاست خرده مگير» چرا كه اين نارضايى خود آسودگى و صفايى را كه هدف زندگى است يكچند مكدر مىسازد و در عين حال آنچه را جبر- تقدير الهى- بر انسان تحميل كرده است نمىتواند دگرگون كند. اين تسليم و رضاى او كه يك منشأ فلسفى دارد البته ناشى از دون همتى يا مسئوليت گريزى بىقيدانه نيست ناشى از توجه به اجتنابناپذيرى يك نوع جبر است و در عين حال ناشى از توجه به لزوم حفظ و رعايت آرامش قلبى. بدين گونه جبر انكارناپذير به وى توجه مىدهد كه در دنيا هركس قسمتى دارد و نصيبهاى، چنانكه انديشه اجتناب از هر آنچه آسايش و صفاى قلبى را بر هم مىزند به وى مىآموزد كه بايد از آنچه هست، از آنچه در دسترس هست، لذت برد و از اينكه عشرت امروز به فردا افتد بايد بر حذر بود. اين لزوم تسليم به قسمت را حافظ مكرر مىگويد و غالبا با جزم و اطمينان يك جبرى تمام عيار كه در عين حال او را يك جبرى تمام عيار هم نمىتوان خواند. معهذا وقتى مىگويد فيض ازل به زور و زر ار آمدى به دست آبخضر نصيبه اسكندر آمدى، در همين شاهد كه براى اثبات ادعاى خويش ارائه مىكند جاى چون و چرايى مىگذارد كه حتى- لذتجويى واقعى را با جستجوى عمر ابد هم مغاير نشان مىدهد. در واقع چه اطمينان هست كه اين عمر جاويد براى خضر يك فيض ازلى تلقى تواند شد؟
شايد، اصلا چيزى جز يك محكوميت ابدى هم نباشد. نه، حافظ عزيز، اين چه حرف است؟ در دنيايى كه خودنگرى انسان تمام آن را به يك رؤياى تيره تبديل- كرده است آنچه اسكندر ممكن بود از آبخضر جسته باشد چيزى جز يك مصيبت ابدى نخواهد بود. عمرى كه ترا زنده نگهدارد اما دل پيرت را از داغ، از داغ عزيزان، مالامال كند ابدى بودنش چه خواهد بود جز يك درد ابدى- دردى كه به طور ابدى با «خودى» انسان پيوسته خواهد ماند. نمىدانم اين حرف را تو فقط به عنوان شاهدى براى ادعاى مربوط به جبر گفتهاى يا واقعا آرزوى عمر خضر كردهاى؟ اما وقتى اين آرزو در دل انسان برويد بايد خود را آماده- كند براى يك تنهايى ابدى و در چنين حالى كدام لحظه بىدلهره برايش باقى- مىماند كه در عيش نقد بكوشد و آنقدر كه مىتواند وقت را غنيمت گيرد؟ در