از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٢٠ - دو رند
آنچه از شاه يحيى عايد شاعر شد مىبايست تا چه اندازه فروتر از انتظار او باشد. در هر حال پيداست كه حافظ، خيلى زود از اين مسافرت پشيمان شد.
شاعر نازك طبع غم غريبى و غربت را بر نمىتافت و از ممدوح، كه ظاهرا به اينكه «مكارم» وى را به «آفاق» برند اهميتى نمىداد، «وظيفه و زاد سفر» كه انتظار داشت نمىيافت [١٧]. بعلاوه شبح مرگ هم كه ظاهرا از پيش چشم وى نيز مثل خيام هرگز دور نمىشد او را نگران مىكرد و در آن تنهاييها و پريشانيها آرزو مىكرد «كه روز واقعه پيش نگاه خود» باشد [١٨]. اين انديشه پشيمانى او را افزود و ازاينرو با موكب تورانشاه- وزير تازه شاه شجاع- كه ظاهرا از سابق و پيش از وزارت خويش با خواجه آشنايى داشت و در اين ايام گويا جهت ديدار شاه يحيى به يزد آمده بود به شيراز بازگشت. سكون خاطر او با سفر و سختيهاى آن سازگارى نداشت، ازينرو ظاهرا ديگر علاقهاى به سفر نشان- نداد. آيا به اصفهان هم سفر كرد؟ در واقع شاهان و وزيرانى كه وى با آنها ارتباط داشت در اين ايام مكرر به اصفهان رفت و آمد مىكردند. در اين صورت شايد علاقهاى كه حافظ به «زندهرود و باغكاران» [١٩] اظهار مىكند نشانهاى باشد از مسافرتش به آن حدود. آيا در سفر يزد به اصفهان رفته است؟ از مآخذ كهنه و در خور اعتماد چيزى بدرستى در اين باب نمىتوان استنباط كرد. از اينها گذشته يك مسافرت دريايى هم به وى نسبت دادهاند كه گويند ناتمام ماند و شاعر بسبب بيم طوفان در نيمه راه حركت از آن صرف نظر كرد. گفتهاند اين سفر را بخاطر شاه هرموز كرد يا به دعوت پادشاه دكن- محمود شاه بهمنى. اما از ديوانش برگهاى كه اين روايت را بدرستى تأييد كند بدست نمىتوان آورد. بيشتر بنظر مىآيد كه قصه را ساخته باشند تا تفسيرهاى عاميانه دلپذيرى درست كنند براى بعضى اشعار ايهامآميز شاعر. در هر حال حكايت خوبى است براى آنكه غور كلام حافظ را وقتى مىگويد: غلط كردم كه يك طوفان به صد گوهر نمىارزد به روشنى تفسير كنند. البته روح سلامت طلبى كه در شاعر هست مىبايست وى را از چنين سفرها- اگر هم آغاز كرده باشد- منصرف ساخته باشد. آنچه مسلم است، در طى سفر يزد، در اين زندان اسكندر، شاعر به خوبى دريافت كه طبع رميده و آرام وى، غم غريبى و غربت را بر نمىتابد و چارهاى ندارد جز آنكه