از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١١٨ - دو رند
و رسوايى ببار آمد. روايت ديگر هست كه از يك بيت او، بوى الحاد شنيدند و بىاعتقادى به آخرت. مىگويند زين الدين تايبادى كه اين ايام در شيراز بود او را ازين بليه نجات داد. اين تهمتها در آن ايام رايج بود و در هر حال پادشاه رند كه به توبه مىگراييد، بهانهاى هم يافت تا رند شاعر را نيز- بخاطر بىقيديهايش- تنبيه كند. آيا در همين دورهها بود كه وظيفه او نيز قطع- شد و شاعر ناچار شد براى آن به وزير مراجعه كند- به جلال الدين تورانشاه؟
در همين دوران كدورت و نارضايى بود كه ظاهرا خواجه از «عمل» خويش هم دور ماند. در اين دوره كه شاعر «گذرگاه عافيت» را «تنگ» مىيابد، شكايت تلخى كه از «بىعملى» دارد حاكى است كه آنچه وى را به دورى از دربار شاه- شجاع و حتى به مسافرت يزد برانگيخته است، در دنبال اين ماجرا بوده- است. با اينهمه در چنين حالى است كه وقتى دورنماى بيكارى را مىبيند خم به ابرو نمىآورد و بىآنكه «آبروى» رندى- «فقر و قناعت»- را ببرد با خونسردى و جسارت يك رند آشتىناپذير زير لب مىگويد: با پادشه بگوى كه روزى مقرر است. مناعت و غرورى كه در اين پيام او هست رندى را نشان- مىدهد كه سرگردانى و تكبر را حتى از پادشاه وقت نيز نمىتواند تحمل كند. اگر يك روايت حبيب السير درست باشد، شاه شجاع وقتى هم با لحن اعتراض به حافظ گفته بود كه غزليات تو از مطلع تا مقطع هيچيك بر يك شيوه نيست و اين در شيوه غزل خلاف سنت است. درست است كه حافظ يك جواب سربالا هم به اين اعتراض داده بود و با اين جواب شاه تركان را رنجانيده بود، اما همين اعتراض پادشاه مناعت و غرورى را كه در شاعر بوده مىبايستى چنان آزرده باشد كه همين گفت و شنود- اگر واقع شده باشد- براى اينكه شاعر را از شاه دور كند كفايت كرده باشد. هر چه بود، شاعر اين بار خود را از دربار كنار كشيد و شايد نيز تحت تأثير غلبه شيخان و زاهدان از نظر افتاد. اين دلنگرانى، كه دو رند را يكچند از يكديگر دور داشت، تا چه مدت طول كشيد؟ درست معلوم نيست. اما ظاهرا چندان دوام نيافت، از آنكه «زهدورزى» شاه هم كه نه «از غايت ديندارى» بود بسرآمد و شاه تركان در گيرودار حوادث تازهاى كه پيش آمد باز بر سر باده خوارى رفت و بر سر عياشى. در غزلهاى