مردم سالارى دينى و نظريه ولايت فقيه - مصباح يزدي، محمد تقي - الصفحة ٤٩
از آن و فارغ از مبانى فكرى آن در نظر بگيريم، مىتوان به وجود دمكراسى در اسلام حكم كرد. نظير اين كه دمكراسى را به معناى حاكميّت قانون و يا نفى استبداد و يا مشاركت سياسى و شركت مردم در انتخاب بگيريم. البته اگر حكم به وجود دمكراسى براساس معناى مسامحى آن بكنيم، اين امر بدان معنا نيست كه در توصيف نظام سياسى خود از آن واژه بهره بريم؛ بلكه بايد در فرهنگ و متون دينى خود بكاويم و متناسب با شرايط جامعه و تفكر دينى واژههاى دينى بجوييم.
اگر دمكراسى را به معناى دقيق و با ملاحظه فلسفه سياسى مدّ نظر قرار دهيم، به طور قطع حكم به نبودن دمكراسى در اسلام خواهيم كرد. اگر دمكراسى را حكومتى بدانيم كه مشروعيتش ناشى از حاكميت مردمى است و يا دمكراسى را با ملاحظه اصول و مبانى فكرى آن تصور كنيم، طبيعى است در اسلام دمكراسى جايگاه ندارد.
برخى درصددند حكومت در اسلام را نظام دمكراتيك معرفى كنند. در اين كه داعيه اين افراد در طرح اين مسأله چيست، آيا داعيه دفاع از اسلام را دارند و يا اين تلاش، ناشى از سيطره علم و تمدن غربى بر ذهنيت آنها است، انگيزه هرچه باشد، بايد به اين نكهته اشاره كرد كه اين موج در كشورهاى عربى، و از جمله مص، از پيشينه بيشتر برخوردار است. به نظر ما، تفكر دينى ريشه در چشمه زلال وحى داشته، از غنا و جامعيت برخوردار است و مبانى حاكم بر حكومت اسلامى با دمكراسى غربى تعارض بنيادين دارد. نظام حكومتى اسلام با توجه به منبع وحى و براساس نياز جامعه بشرى تنظيم گشته است.
اگر جوهره دمكراسى را مشاركت سياسى بدانيم، بىشك اسلام از جمله مكاتبى است كه بر مشاركت سياسى تأكيد شايانى داشته و دارد. برخى گمان مىكنند معنويت و قرب