مردم سالارى دينى و نظريه ولايت فقيه - مصباح يزدي، محمد تقي - الصفحة ٢٢
كه قبلا انديشه سوفسطايى را پذيرا شده بود و امروز در سايه جهانىسازى مىكوشد آن را به فرهنگ جهانى مبدل كند. استناد به ديدگاه برخى نظريهپردازان در تبيين انديشه سوفسطايى ارتباط آن با دمكراسى مىتواند مؤيد ما، در بررسى اين انگاره باشد. يكى از نويسندگان معاصر مىنويسد:
«از يك سو با آراى پيچيدهاى روبرو هستيم كه با مسامحه مىتوان گفت مبانى آنها عبارتاند از اصالت تجربه و اصالت تحقق، اصالت پديدار، و اصالفت فرد و اصالت انسان. ظواهر به طور دائم، لحظه به لحظه و فرد به فرد عوض مىشوند و واقعيتى جز آنها وجود ندارد. اين بينش در ساحت اخلاقيات به «اخلاق موقعيتى»[١] منتهى مىشود يعنى بر اصول عملى آنى و فورى تأكيد نموده و اعتنايى به اصول كلى و دائمى نمىكند ... نمونههاى اين ديدگاه سخنان پروتاگوراس سوفسطايى است كه انسان معاير همه چيز است و وجود خدا فرضى است كه نمىتوان آن را اثبات كرد.»[٢] نتيجه آن كه وجود حكومت بر پايه دمكراسى، در يونان باستان، دولتى مستعجل بود و ديرى نپاييد. پس از گذشت قرون متمادى، به دنبال رنسانس (نوزايى) و نهضت اصلاح دينى در غرب، به تدريج مبادى فكرى دمكراسى جديد پىريزى شد. از ماكياولى گرفته تا هابز و لاك و سپس روسو و منتسكيو هريك در شكلگيرى ايده دمكراسى تأثيرى عميق داشتند. بدين سان، نظريه دمكراسى در ساحت انديشه بشرى، در قرن بيستم، به نقطهاى منتهى شد كه قبل از ميلاد مسيح از آن آغاز شده بود.
[١] -.scihte lanoitaautiS
[٢] - دبليو. كى. سى گاترى، تاريخ فلسفه يونان، حسن فتحى، تهران، بشر فكر روز، ج ١٠، ص ٢١.