مردم سالارى دينى و نظريه ولايت فقيه - مصباح يزدي، محمد تقي - الصفحة ٢٤
قانونگذارى، ايمان ندارد. به عبارت ديگر، هيچ عقيده و ارزشى به عنوان حقيقت ازلى و ابدى قلمداد نمىشود و به جاى آن دمكراسى به پراگماتيسم و نسبيّت عقايد و ارزشها معتقد است. در چنين نظامى، قوانين ناشى از خواست انسانها و محصول عقل و انديشه است و ارتباطى به ماوراى طبيعت و وحى ندارد.
در يونان باستان نيز دمكراسى با نسبىگرايى عجين است.
«بخشى از تعليم سخنورى اين بود كه به شاگرد ياد مىدادند هر دو طرف يك مسأله را با موفقيت يكسان به اثبات برساند. همانطور كه پروتاگوراس گفته است در هر موضوعى دو استدلال متقابل وجود دارد.»[١] «حقيقت براى هر كس همان است كه او را متقاعد مىسازد و كاملا ممكن است كسى را متقاعد كرد كه سياه سفيد است.»[٢] قرن بيستم كه سده حاكميت دمكراسى است نيز دوران رواج انديشه سوفسطايىگرى است. ازاينرو است كه در اين قرن شاهد شكلگيرى حركت وسيعى در غرب در دفاع از سوفسطائيان و انتقاد نسبت به افلاطون و ارسطو هستيم. پوپر مدافع دمكراسى ليبرال سوفسطائيان را مظهر پيشرفت و روشنانديشى قلمداد مىكند و در مقابل از افلاطون به زشتى ياد مىكند. هولاك معتقد است كه سوفسطائيان انديشهاى كاملا آزادى خواهانه و مردمى را در يونان نمايش مىدهند كه توسط نظريات نيرومند افلاطون و ارسطو پايمال شده است.[٣]
[١] - دبليو. كى. سى گاترى، تاريخ فلسفه يونان، ص ٩٩.
[٢] - همان.
[٣] - همان، ص ٣٠.