درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٣ - در ربط حادث به قدیم
هویت ماده را (مخصوصا ماده اولی، هیولای اولی) از آن جهت که ماده است از طرف دیگر، خوب تصور نکردهاید. شما خیال کردهاید این که میگویند «عالم طبیعت مرکب از ماده و صورت است» به این معناست که ماده در مقابل صورت از خودش تشخص و شخصیتی دارد، آنوقت میگویید «صورت حادث است، ماده چطور؟ آیا ماده حادث است یا قدیم؟»؛ یعنی شما برای ماده حکمی مستقل از صورت و قهرا شخصیتی در مقابل شخصیت صورت قائل هستید. به بیان دیگر[١] : شما ترکیب ماده و صورت را ترکیب انضمامی فرض کردهاید (یعنی خیال کردهاید در خارج دو امر به یکدیگر ضمیمه شدهاند و در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند، یکی ماده و دیگری صورت) و بعد میگویید «صورت حادث است، ماده قابل چطور؟ آیا حادث است یا قدیم؟»، در صورتی که این طور نیست؛ یعنی ترکیب ماده و صورت ترکیب اتحادی است و این اتحاد از قبیل اتحاد مبهم با متعین و لامتحصل با متحصل است.
ایشان میگویند: وحدت ماده وحدت جنسی است و نحوه وجود ماده با صورت نظیر نحوه وجود جنس در فصل است که وجود جنس عین وجود فصل است[٢] . مثلا در مورد انسان که میگوییم «حیوان ناطق»، چنین نیست که در خارج نیمی از وجود انسان حیوان باشد و نیم دیگر ناطق، و ناطقیت در حیوانیت حلول کرده باشد و این دو با یکدیگر ضمیمه شده باشند، که در این صورت در تعریف انسان باید گفت «حیوانٌ و ناطقٌ»، بلکه انسان در خارج یک هویت بیشتر نیست و حیوانیت واقعیت مبهمی است که گاهی در واقعیت ناطق موجود است، گاهی در واقعیت صاهل و گاهی در واقعیت ناهق و گاهی...، لذا در تعریف انسان گفته میشود «حیوانٌ ناطقٌ» یعنی حیوانٌ هو ناطقٌ.
مثال بهترش در باب اعراض است. آیا «سفید» در خارج دارای دو حیثیتِ رنگ بودن و سفید بودن است و سفیدی عارض بر رنگ بودن میشود؟ به عبارت دیگر: آیا در خارج دو چیز وجود دارد یکی رنگ بودن و دیگری سفید بودن، و وقتی این دو با یکدیگر ترکیب میشوند سفید به وجود میآید؟ یا اینکه اصلا رنگ بودن نمیتواند وجود داشته باشد مگر در ضمن سفیدی؛ یعنی «رنگ» یک معنی مبهم و یک ماهیت غیرمتعینی است که نمیتواند وجود داشته باشد مگر در ضمن سفیدی؛ یعنی یک وجودی هست که وقتی آن
[١] . البته اين تعبير در اينجا نيامده، ولی آنچه كه اينجا ذكر شده مبتنی بر همين مطلب است.
[٢] . ايشان اين جهت را در جاهای زيادی ذكر كردهاند.