الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٢٩ - بسيج كردن على عليه السلام مردم را
خواهد كرد.
ابو ودّاك گويد: چون در نخيله مردم از گرد على بپراكندند، على به كوفه در آمد و آنان را پىدرپى به جهاد با مردم شام فراخواند، تا سال به سر آمد و جنگ آن سال باطل گرديد.
زيد بن وهب [٢١] گويد: على عليه السلام به مردم گفت- و اين نخستين سخن او بعد از جنگ نهروان و كار خوارج بود- اى مردم آماده پيكار با دشمنى شويد كه جهاد با آن موجب تقرّب به خداست. مردمى حيرتزدگانند و حق را نمىبينند، از كفر و جور الهام گرفتهاند و تركش نمىگويند. از كتاب خدا دورى گزيدهاند و از دين رخ بر تافته و در طغيان سر گردانند و در گرداب ضلالت غوطهورند. «و در برابر آنها تا مىتوانيد نيرو و اسبان سوارى آماده كنيد [٢٢]» و بر خداى توكل كنيد «دوستى خدا شما را كفايت خواهد كرد و يارى او شما را بسنده است [٢٣].»
بازهم از جاى نجنبيدند و قدم در راه جهاد ننهادند روزى چند آنان را به حال خود رها كرد تا از اقدامشان نوميد گرديد. آنگاه سران و بزرگانشان را بخواست و پرسيد كه عاقبت چه خواهند كرد و به چه سبب بر زمين چسبيدهاند و نمىجنبند. برخى خويشتن به بيمارى زدند و برخى از جنگ ناخشنودى نشان دادند. تنها، اندكى از آنان آماده پيكار بودند. على بار ديگر بر خاست و سخن گفتن آغاز كرد كه:
اى بندگان خدا، شما را چه مىشود كه چون فرمان حركت به آوردگاه مىدهم «گويى به زمين مىچسبيد. آيا به جاى زندگى اخروى به زندگى دنيا راضى شدهايد [٢٤]؟» و از ثواب آخرت روىگردان گشتهايد و ذلّت و خوارى را جانشين عزّت كردهايد؟ چرا هر بار كه شما را به جهاد فرا مىخوانم «چشمانتان به دوران مىافتد آن سان كه گويى در لحظه بازپسين حيات هستيد [٢٥].» زبانتان از دهشت بند مىرود و از سخن گفتن بازمىمانيد و دلهايتان چون دلهاى ديوانگان مىشود و هيچ تعقل نتوانيد. چشمانتان به چشم كوران ماند و از ديدن بازمانيد. شما را به خدا، چه مردمانيد؟ چون زمان صلح و آسودگى باشد چونان شيران شرزه لاف مىزنيد و چون به پيكارتان بخوانند چون روباهان حيلت جوى اين سو و آن سو مىگريزيد. شما نه آن ستون استواريد كه بر آن تكيه توان داد و نه از آن ياران كه به ياريشان اعتماد توان كرد. به خدا سوگند شما افروختن تنور جنگ را نابابترين هيزميد. فريب مىخوريد و ياراى فريبتان نيست، هر چه داريد از شما مىربايند و خم به ابرو نمىآوريد. دشمن بيدار در كمين شماست و شما در غفلت و بىخبرى هستيد و حال آنكه جنگجويان را بيدارى و هشيارى سزد كه آنكه بىخبرى گزيند هلاك شود و آنكه از جهاد تن زند به خوارى افتد. آنان كه يكديگر فرو گذارند مغلوب شوند و مغلوب مقهور است و غارت شده.
اما بعد، مرا بر شما حقى است و شما را نيز بر من حقى است. حقى كه من بر شما دارم يكى اين است كه به بيعتى كه با من كردهايد وفا كنيد و در حضور و غيبت، نيكخواه من باشيد و چون شما را فرا مىخوانم پاسخم گوييد و چون فرمانتان مىدهم فرمان بريد. و اما حقى كه شما بر