الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٢٣٤ - آمدن عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران نزد على (ع) در كوفه
بيعت كرد در اين هنگام بسر بن ابى ارطاة فرمانده مقدمه لشكر او بود. چون حسن (ع) بيعت كرد معاويه كارگزاران خود را معين نمود. پس مغيرة بن شعبه را امارت كوفه داد. مغيره دوازده شب پيش از اين از طايف به كوفه آمده بود و عتبة بن ابى سفيان را به بصره فرستاد. عبد اللّه بن عامر بر خاست و معاويه را گفت: يا امير المؤمنين، عثمان هلاك شد و من عامل بصره بودم و على مرا عزل كرد من مال و ودايع خويش نزد مردم نهادهام اگر مرا امارت بصره ندهى مالى كه در دست مردم دارم از دستم مىرود. چون اين بگفت معاويه او را امارت بصره داد. و او به بصره رفت. معاويه بسر بن ابى ارطاة را با لشكرى همراه او كرد. چون ابن عامر به بصره در آمد بر منبر شد و گفت: «سپاس خداى را كه كار امت به صلاح آورد و همگان همرأى گردانيد و انتقام خونى را كه از ما ريخته بود بستد و ما را در برابر رنجى كه از دشمن به ما مىرسيد كفايت كرد. اكنون مردم در امن و امان غنودهاند. در دل ما از كس كينهاى نيست و كسى را به جاى ديگرى مؤاخذت نكنيم.»
سپس بسر بر پله دوم منبر قرار گرفت و به آواز بلند ندا داد كه هر كس نيايد و بيعت كند ذمّه خدا از او برئ است و بدانيد كه خدا انتقام خون عثمان را طلب كرد. پس قاتلان او را بكشت و كار را به اهلش سپرد. مردم از هر سو بيامدند و بيعت كردند.
زياد بن عبيد در فارس كارگزار على بود. شنيدهايم كه معاويه در زمان على (ع) به او نامه نوشت و او را به نزد خود خواند و تهديدش كرد و زياد نيز چنانكه برخى از بصريان نوشتهاند باب مكاتبت با او بگشود. نامه معاويه چنين بود:
«اما بعد، نامهات رسيد. سوگند به خدا اگر زنده بمانم سزاى تو خواهم داد.»
و نامه زياد بن عبيد به معاوية بن ابى سفيان چنين بود:
«اما بعد، نامه تو اى باقيمانده احزاب و اى پسر اساس نفاق و اى فرزند هند جگرخوار به من رسيد. آيا در حالى كه پسر عمّ رسول اللّه (ص) با هفتاد هزار مرد جنگى شمشير زن، ميان من و تو قرار گرفته مرا تهديد مىكنى؟ سوگند به خدا اگر آهنگ من كنى شمشير مرا خونچكان خواهى يافت.»
بازمىگرديم به ماجرا.
چون زياد از آمدن عبد اللّه بن عامر به امارت بصره خبر يافت به يكى از دژهاى فارس كه امروز آن را قلعه زياد گويند روى نهاد. بسر پسران زياد را يعنى عبيد اللّه و سالم و محمد را بازداشت. عمّشان ابو بكره از بصره بيرون آمده به نزد معاويه رفت چون معاويه را چشم بر او افتاد گفت: ابو بكره براى اصلاح كار برادرش به نزد ما آمده.
و نيز گويند كه چون ابو بكره بر معاويه داخل شد گفت: سلام بر تو يا امير المؤمنين و رحمت و بركات خدا. اى معاويه از خداى بترس و بدان كه هر روز و شب كه بر تو مىگذرد از تو كاسته شود و تو هر چه بيشتر از دنيا دور گردى و به آخرت نزديكتر شوى. به دنبال تو طلبكارى است كه