الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٤١ - بخش دوّم خبر عبد اللّه بن عامر حضرمى در بصره
هوشيار كه در نيكخواهيش ترديدى نمىتوان داشت براى چنين كارى نامزد كردهاى.
و السلام.
چون نامه عمرو برسيد، معاويه ابن عامر حضرمى را فراخواند. در اين چند روز كه معاويه فرمان حركتش نمىداد، مىپنداشت كه ديگر از گسيل داشتن او منصرف شده است.
معاويه او را گفت: «اى ابن حضرمى به سوى مردم بصره در حركت آى خدا سفرت را با بركت همراه دارد. به ميان مضريان فرود آى و از ربيعه حذر نماى و با ازد دوستى كن. آنگاه بانگ عزاى عثمان بلند كن و به ياد مردم آور كه على چه خونى از آنها ريخته است. هر كس سخن تو بشنود و فرمانت برد هر چه خواهد از دنياوى، به او ارزانى دار و هر بار كه مالى مىبخشى او را بر ديگران مقدّم دار. و اين احسان و انعام بر دوام است تا روزى كه يا او ما را از دست بدهد يا ما او را.» آنگاه با او وداع كرد. معاويه نامهاى به ابن عامر داد و گفت كه چون به بصره رسد آن را بر مردم بخواند.
عمرو بن محصن گويد: هنگامى كه ابن عامر از نزد معاويه بيرون آمد من با او بودم. چون قدرى راه پيموديم، آهويى در راه ما نمايان شد كه شاخش شكسته بود. در چهره او نگريستم نشان ناخشنودى آشكار بود. و بيامديم تا به بصره در آمديم، بر بنى تميم. مردم شهر از آمدن ما خبر يافتند همه كسانى كه در باب عثمان عقيدتى چون عقيدت ما داشتند بيامدند و سرانشان به نزد ما گرد آمدند.
ابن عامر حمد و ثناى خداى به جاى آورد، سپس خطاب به ايشان چنين گفت:
اما بعد، اى مردم، عثمان پيشواى شما بود به راه هدايت و على بن ابى طالب او را به ستم بكشت. به طلب خون او قيام كرديد و با قاتلان او پيكار نموديد. خداوند شما مردم اين شهر را جزاى خير دهاد. جمعى كثير از مهتران برگزيده شما بر خاك هلاك افتادند [٣] آنگاه برادران شما، دلير مردانى كه كس را ياراى ايستادگى در برابرشان نبود با سپاهى بيشمار بيامدند آنان با دشمنانى كه با شما جنگيده بودند بار ديگر جنگ بياغازيدند و به تمامى هدفى كه پيش روى داشتند، در حالى كه نيك پايدارى مىكردند رسيدند و پيروزمند و كام يافته بازگشتند [٤]. پس به ياريشان برخيزيد و خونى را كه آهنگ انتقامش را داريد همواره به ياد داشته باشيد تا با كشتار دشمنان خويش دلهايتان را خنك سازيد.
ضحاك بن عبد اللّه هلالى [٥] بر خاست و گفت:
آنچه براى ما آوردهاى و آنچه ما را بدان فرامىخوانى در نزد خداوند چه زشت و ناستوده است. به خدا سوگند تو هم همان سخن را مىگويى كه دو دوست تو طلحه و زبير مىگفتند.
وقتى آنها آمدند، ما با على بيعت كرده بوديم و همه يك سخن مىگفتيم و متحد شده بوديم و به راهى راست رهسپار. آن دو ما را به تفرقه فراخواندند و از اين سخنان به ظاهر آراسته براى ما