الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٣٦ - خبر بنى ناجيه
بنى ناجيه و قتل خرّيت بن راشد ناجى به على (ع) رسيد، گفت: واى بر او چه مرد كم خردى بود و چه در نافرمانى پروردگارش دلير بود. يك روز نزد من آمد و گفت: در ميان اصحابت مردانى هستند كه بيم آن دارم كه رهايت كنند و بروند. با آنها چه مىكنى؟ او را گفتم: من كسى را به صرف اتهام مؤاخذت نكنم و به صرف گمان به عقوبت نكشم، و فقط با كسى قتال مىكنم كه به خلاف من برخيزد و در برابر من بايستد و عداوت آشكار كند. البته بازهم با او پيكار نكنم تا آن زمان كه او را بخوانم و عذر او بشنوم، اگر توبه كرد و به نزد ما بازگشت از او مىپذيريم ولى اگر سر برتافت و همچنان با ما بر سر جنگ بود، از خدا يارى مىجوييم و با او پيكار مىكنيم. و خدا مرا از هر آسيب نگهدارد. روز ديگر باز نزد من آمد و مرا گفت: بيم آن دارم كه عبد اللّه بن وهب [٢٣٧] و زيد بن حصين [٢٣٨] طائى بر تو بر آشوبند، از آنها در حق تو چيزهايى شنيدهام كه اگر تو خود مىشنيدى بىدرنگ يا آنها را مىكشتى يا در بند مىكردى و هرگز از زندان آزاد نمىساختى او را گفتم: درباره آن دو اينك با تو مشورت مىكنم. بگو با آنها چه كنم؟ گفت: دستور من اين است كه هر دو را بخواهى و گردن بزنى. از اين سخن دانستم كه نه او را پرهيزگارى است و نه عقل. گفتم: به خدا سوگند كه نپندارم تو را پرهيزگارى و عقلى باشد كه به كار آيد. به خدا سوگند شايسته بود بدانى كه من با كسى كه به جنگ با من دست نيازيده و دشمنى با من آشكار نكرده و رو در روى من نايستاده پيكار نمىكنم. و بار اول كه نزد من آمدى و به بدگويى از يارانت پرداختى به تو گفتم و حال نيز چنان مىگويم. شايسته آن بود كه اگر من قصد قتل آنان مىداشتم تو قدم پيش مىگذاشتى و مرا مىگفتى كه از خدا بترس و چرا كشتنشان روا مىشمارى؟ اينان نه كسى را كشتهاند و نه از تو بدگويى كردهاند و نه از اطاعت تو خارج شدهاند.
گويد: خبر بنى ناجيه به پايان آمد.