تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٣٦
بركناره اى مى رود، اين صره زر را به وى ده. غلام برفت و نگاه كرد. مردى را ديد، بر طرفى مى رفت تنها. غلام آن صره زر بدو داد و آن مرد آن را بستد و سر سوى آسمان كرد و گفت: بار خدايا! تو بحير را فراموش نمى كنى. بحير را چنان كن كه تو را فراموش نكند. غلام با نزديك خواجه مرد آمد، گفت: چه كردى؟ گفت: مردى را يافتم چنان كه گفتى، و زر بدو دادم. گفت: او چه گفت؟ غلام گفت، چنين گفت. خواجه گفت: بسيار نكو گفت؛ نعمت را حواله به آن كرد كه به حقيقت او داده بود (تفسير ابوالفتوح رازى، ج ۱، ص ۲۶). [١]
نمونه ديگر: حسين بن محمد الواعظ گفت:
بكر بن على المصيصى از جمله ابدال بود. سى سال بود كه بيمار بود. اصحابش او را گفتند: خواهى كه بهتر شوى از اين بيمارى؟ گفت: نه. گفتند: خواهى تا بميرى؟ گفت: نه. گفتند: چگونه؟ گفت: اگر از اين دو كار يكى خواهم، خلاف آن خواسته باشم به خود كه خداى خواسته است، و من نخواهم كه خواست من خلاف خواسته خداى بود. مرا به اين فضولى چه كار است؛ من بنده مملوكم. خداوند من آنچه صلاح من باشد، بداند، او خود مى كند. [٢]
نمونه ديگر:
گفتند: خداى تعالى توبه آدم به سه چيز قبول كرد. به حيا و دعا و بكاء. اما حياء در خبر آمد از شهر بن حوشب كه گفت: چنين رسيد به من كه آدم از شرم آن كرده خود سيصد سال سر به آسمان برنداشت و دويست سال بركنارى گريست و چهل روز طعام و شراب نخورد و صد سال با حواء