مجموعه مقالات فارسي کنگره بين المللي ثقة الاسلام کليني - مجموعه مؤلفان - الصفحة ١٧٩
انجام داد، و ابراهيم عليه السلام را به سر بريدن دستور داد ، ولى آن را نخواست » ، اراده نهى و امر به اين دو كار، تشريعى است ، نه تكوينى. و بدان كه روايت، بيانگر اين است كه [ابراهيم عليه السلام ] مأمور ذبح اسحاق بوده ، نه اسماعيل، و اين ، خلاف آن چيزى است كه در اخبار شيعه ، بسيار نقل شده است. [١] استاد آشتيانى مى نويسد : بيان مراد آن كه اراده بر دو قسم است: اراده تشريعى، علم به مصلحت در فعل عباد... ، اراده تكوينى كه مبدأ ظهور افعال الهيه است و در صورت اطاعت و عصيان، اراده تكوينى محقق الوجود است. و اگر كسى بگويد در معاصى، اراده تكوينى حق، تعلّق به فعل عبد نگرفته است، تفويضى صرف است و مفسده اين قول ، آن است كه عبد ممكن الوجود و متقوّم به وجود حقّ در مقام فعل، مستقل و از تحت سيطره قدرت و اراده حقّ، خارج گردد، ناچار بايد در وجود هم مستقل باشد؛ لازمه آن، عدم تقوّم ممكن است به واجب . قائلان اين قول ، أسوأ حالاً از بت پرستانى هستند كه بت را براى شفاعت نزد حق تعالى عبادت مى كنند . در معصيت ، رضا و حبّ تشريعى نيست ؛ چون حقّ ، معاصى را دوست ندارد ، ولى از طرفى ، وقوع شرور ، از جمله معاصى ، چون لازم نظام مادّه است ، اراده و رضاى تكوينى حقّ ، بر مجموع نظام ، تعلّق گرفته است ، و اين ، مسلّم است كه خير ، بر شرور غلبه دارد و خلق عالَم ، ملازم است با موارد و استعداد و غرايز ، تابع خير و شرّ ، لذا اراده و خواست خداوند ، بر مجموع نظام ، تعلّق گرفته است. تفويضى را از آن جهت تفويضى گويند كه قائل است فاعل خير و شر ، عبد است بدون مدخليّت اراده و خواست حقّ تعالى و جبرى معتقد است كه فاعل حقيقى افاعيل عباد ، خداست و عبد به منزله آلت است ؛ در حالى كه عبد ، بالضروره ، داراى اراده ، قدرت ، علم و اختيار است و فعل اختيارى ، آن است كه مسبوق الوجود به علم ، قدرت و اراده باشد ؛ ولى نه اراده ، قدرت و قوّت استقلالى . مستقل در فعل و مختار على الاطلاق ، فقط حقّ تعالى است و مفسده مهم اين قول ،
[١] الكافى، ج ١، ص ١٥٠ (على بن ابراهيم هاشمى گفت: از ابوالحسن موسى بن جعفر عليهماالسلام شنيدم مى فرمود: «نباشد چيزى جز آنچه خدا خواهد و اراده كند و مقدّر سازد و مجرى دارد» . گفتم: خواسته چيست؟ فرمود: «آغاز كردن كار است» . گفتم: معناى مقدّر سازد چيست؟ فرمود: «اندازه گرفتن چيز است از جهت درازا و پهنايش» گفتم: معنى قضا چيست؟ فرمود: «چون چيزى را قضا كند، آن را بگذراند و آن است كه ديگر برگشتى ندارد») .[٢] الكافى، تعليقه: علّامه طباطبايى، ج ١، ص ١٥٠ .[٣] نقدى برتهافت الفلاسفه غزالى ، ص ٢٠٦.[٤] الكافى ، ج ١، ص ١٥٠ (ابو بصير مى گويد: به امام صادق عليه السلام گفتم: خواسته، اراده نموده ، تقدير كرده، و مجرى ساخته؟ فرمود: «آرى» . گفتم : و دوست هم داشته؟ فرمود: «نه» . گفتم : چه طور خواسته، اراده كرده، تقدير كرده، مجرى ساخته، و دوست نداشته؟ فرمود: «همچنين به ما دستور رسيده است» ).[٥] الكافى ، تعليقه: علّامه طباطبايى، ج ١ ، ص ١٥٠ .[٦] سوره نساء، آيه ٧٨ .[٧] الكافى ، تعليقه : علّامه طباطبايى ، ج ١ ، ص ١٥١ .[٨] التوحيد ، ص ٥٦٠ .[٩] نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، ص ٢١٠ و ٢١١.[١٠] الكافى، ج ١، ص ١٥١ (ابوالحسن عليه السلام فرمود: به راستى خداوند دو اراده و دو خواست دارد: يك اراده حتمى و يك اراده عزمى . بسا باشد از چيزى نهى كند و آن را بخواهد و به چيزى فرمان دهد و آن را نخواهد . مگر نمى دانى كه خدا آدم را از خوردن آن درخت نهى كرد ؛ ولى خوردن آنها را خواست و اگر نمى خواست بخورند ، خواست آنان بر خواست خدا چيره نمى شد، و به ابراهيم عليه السلام فرمان داد اسحاق را سر ببرد و نخواست كه او را سر ببرد و اگر مى خواست، خواست ابراهيم بر خواست خداى تعالى چيره نمى شد) .[١١] الكافى ، تعليقه : علّامه طباطبايى ، ج ١ ، ص ١٥١ .[١٢] نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، ص ٢٠٧ ـ ٢٠٨ .[١٣] الكافى ، ج ١ ، ص ١٥١ ـ ١٥٢ (فضيل بن يسار مى گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم مى فرمود : «خواست و اراده كرد ، و دوست نداشت ، و نپسنديد . خدا خواست كه چيزى نباشد ، جز آن كه آن را حق و واقع بداند و اراده او هم چنين است ؛ ولى دوست نداشت كه بگويند : خدا سومين دو ديگر است و نمى پسندد براى بندگان خود كه كافر باشند» ) .[١٤] سوره زمر ، آيه ٧ .[١٥] سوره حديد ، آيه ٤ .[١٦] نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، ص ٢١٣ ـ ٢١٤ .[١٧] الكافى ، ج ١ ص ١٥٢ (امام رضا عليه السلام فرمود : خداى تعالى مى فرمايد : اى پسر آدم ! به خواست من تو براى خود هر چه خواهى ، توانى خواست و به نيرويى كه از من است ، واجبات من را انجام توانى داد و به نعمت من بر نافرمانى من نيرومند شدى . من تو را شنوا ، بينا ، و نيرومند ساختم . هر نيكى به تو رسد ، از خداست و هر بدى به تو رسد ، از خود توست . و اين براى آن است كه من به كردار خوشت از خودت علاقه مندترم و تو به بد كردارهايت از من علاقه مندترى و دليلش اين است كه من از آنچه كنم ، بازخواست نشوم و همان مردم اند كه بازخواست مى شوند) .[١٨] . سوره علق ، آيه ٨ .[١٩] . سوره قمر ، آيه ٥٠ .[٢٠] . نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، ص ٢١٤ ـ ٢١٥ .