دانشنامه ميزان الحكمه
 
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص

دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ری‌شهری، محمد - الصفحة ٣٧٥

و ـ حديث لوح

٣٧٠٢.امام باقر عليه السلام : جابر بن عبداللّه انصارى گفت : بر فاطمه عليهاالسلام درآمدم . ديدم در برابرش لوحى [١] است كه نام هاى اوصيا ، از فرزندان او ، در آن است . شمردم . دوازده نفر بودند و آخرينشان قائم عليه السلام بود . در ميان آنها ، سه محمّد و سه على بود .

٣٧٠٣.امام باقر عليه السلام : جابر بن عبد اللّه انصارى گفت : بر فاطمه عليهاالسلام در آمدم . لوحى در برابر او بود كه نام هاى اوصيا ، از فرزندانش ، در آن وجود داشت . شمردم . دوازده نفر بودند و يكى شان قائم بود و سه نفر محمّد و چهار نفر على .

٣٧٠٤.الكافى ـ به نقل از عبدالرحمان بن سالم ـ: ابو بصير ، از امام صادق عليه السلام نقل كرد كه : پدرم (امام باقر عليه السلام ) به جابر بن عبداللّه انصارى فرمود : «با تو كارى دارم . چه وقت برايت ميسّر است كه تو را تنها ببينم و از تو سؤالى بكنم؟» . جابر عرض كرد : هر وقت كه شما دوست داشته باشى . پس يك روز با او خلوت كرد و فرمود : «اى جابر! درباره لوحى كه آن را در دست مادرم فاطمه عليهاالسلامدخت پيامبر خدا ديده اى ، و درباره نوشته آن لوح كه مادرم تو را از آن آگاه ساخت ، برايم بگو» . جابر گفت : خدا را گواه مى گيرم كه من در زمان زنده بودن پيامبر خدا ، خدمت مادرت فاطمه عليهاالسلامرسيدم و تولّد حسين را به او تبريك گفتم . در دستش لوح سبزى ديدم كه انگار از زمرّد بود . در آن لوح ، نبشته اى سفيد به سان رنگ آفتاب ديدم . به ايشان گفتم : پدر و مادرم به فدايت ، اى دختر پيامبر خدا ! اين لوح چيست؟ فرمود : «اين ، لوحى است كه خداوند آن را به پيامبرش صلى الله عليه و آله اهدا فرمود و در آن ، نام پدرم و نام شوهرم و نام دو پسرم و نام اوصيا از ميان فرزندان من نوشته است . پدرم اين لوح را براى بشارتم ، به من داد» . جابر گفت : مادرت فاطمه عليهاالسلام آن را به من داد و من خواندمش و از روى آن ، نسخه بردارى كردم . پدرم به او فرمود : «اى جابر! آن را به من نشان مى دهى؟» . گفت : آرى . پدرم همراه جابر ، به منزلش رفت . جابر نوشته اى از پوست بيرون آورد . پدرم فرمود : «اى جابر! تو نبشته ات را بنگر تا من [از حفظ ]برايت بخوانم» . جابر در نسخه خود نگريست و پدرم آن را خواند ، به طورى كه حتى يك حرف نيز با آن ، اختلاف نداشت . جابر گفت : خدا را گواه مى گيرم كه در لوح ، اين گونه نوشته ديدم : «به نام خداوند بخشنده بخشايشگر . اين ، نوشته اى است از جانب خداوند عزيز حكيم ، براى محمّد پيامبر او و نور و سفير و واسطه و راه نماى او كه روح الامين آن را از سوى خداوندگار جهانيان ، فرود آورْد . اى محمد! نام هاى مرا به بزرگى ياد كن و نعمت هايم را سپاس بگزار و نعمت هاى مرا انكار مكن . منم من ، آن خدايى كه معبودى جز من نيست ، در هم شكننده زورگويانم و يارى دهنده ستم ديدگان و دهنده جزا . منم من ، آن خدايى كه معبودى جز من نيست . پس هر كه به غير فضل من [يعنى به عمل خودش] اميد ببندد يا از غير عدل من بترسد ، [٢] او را چنان عذابى مى كنم كه احدى از جهانيان را چنان عذاب نكنم . پس تنها مرا بندگى كن و تنها بر من توكّل نما . من هيچ پيامبرى نفرستادم ، مگر آن كه چون روزگارش به سر آمد و عمرش سپرى شد ، براى او وصى اى قرار دادم . من تو را بر ديگر پيامبران برترى دادم و وصىّ تو را بر ديگر اوصيا ، و دو شيرْ بچه ات و دو نوه ات ، حسن و حسين ، را به تو عطا كردم . حسن را پس از سپرى شدن عمر پدرش، كان علم خويش قرار دادم و حسين را خزانه دار وحى خويش ساختم و او را به شهادت مفتخر ساختم و سرانجامش را سعادت قرار دادم . او برترينِ شهيدان است و مقامش از همه شهدا عالى تر است . كلمه تامّه خويش را همراه او ، و حجّت رسايم را نزد وى قرار دادم . به سبب [دوستى يا دشمنى با] عترت او ، پاداش و كيفر مى دهم . نخستينِ آنان على ، سرور عبادتْ پيشگان و زيور اولياى گذشته من است، و [سپس ]فرزند او محمّد كه شبيه نياى پسنديده اش و شكافنده دانش من و كان حكمت من است . و [ديگر ]جعفر كه به زودى ، آنان كه درباره او شك كنند ، هلاك خواهند شد و هر كه او را ردّ كند ، مرا ردّ كرده است . سخن من ، محقّق گرديده كه مقام جعفر را گرامى بدارم ، و او را درباره شيعيان و ياران و دوستانش شادمان گردانم . بعد از او ، موسى است كه درباره اش فتنه اى كور و سختْ تاريك ، رخ خواهد داد؛ زيرا رشته حكم من (امامت) گسيخته نشود و حجّتم پنهان نمانَد و اولياى من ، با جامى سرشار ، سيراب شوند . هر كس يكى از آنان را انكار كند ، در حقيقت ، نعمت مرا انكار كرده است . و هر كس يك آيه از كتاب مرا تغيير دهد ، در حقيقت ، بر من افترا بسته است . واى بر آنان كه پس از سپرى شدنِ عمر بنده ام و حبيبم و برگزيده ام موسى ، بر على ، دوست و ياور من ، افترا ببندند و انكارش كنند ، همو كه بارهاى گرانِ نبوّت را بر دوش او مى نهم و او را با برعهده گرفتن آن بار ، مى آزمايم . ديوى گردن فراز ، به قتلش مى رساند و در شهرى (طوس) كه بنده صالح آن را بنا كرده است ، در كنار بدترين مخلوق من ، به خاك سپرده مى شود . سخن من محقّق گرديده كه او را به وجود محمّد پسرش و جانشين و وارث علمش ، شادمان گردانم . او (محمّد بن على) كان دانش من و جايگاه راز من و حجّت من بر خلق من است . هيچ بنده اى به او ايمان نمى آوَرَد ، مگر آن كه بهشت را جايگاهش خواهم ساخت و شفاعتش را درباره هفتاد تن از خاندانش ـ كه همگى سزاوار آتش گشته اند ـ خواهم پذيرفت . و فرجام كار فرزندش على را ـ كه دوست و ياور من و گواه بر خلق من و امين وحى من است ـ به سعادت ختم مى كنم . دعوتگر به راهم �� خزانه دار دانشم ، حسن ، را از او به وجود مى آورم و اين رشته را با فرزند او م ح م د ، از سر مهر و رحمت براى جهانيان ، كامل مى گردانم . او كمال موسى و نورانيت عيسى و شكيبايىِ ايّوب را دارد . در زمان [غيبتِ] او ، دوستان من خوار [و بى قدرت ]مى گردند و سرهاى آنان به ارمغان فرستاده مى شود ، چنان كه سرهاى تركان و ديلمان به ارمغان فرستاده مى شود . ايشان را مى كُشند و مى سوزانند ، و پيوسته در ترس و وحشت و هراس به سر خواهند برد ، و زمين از خون ايشان رنگين خواهد شد و واى و فغان ، در ميان زنانشان بلند خواهد شد . اين [نام برده]ها ، دوستانِ راستين من هستند . به واسطه آنان ، هر فتنه كور و تار را دفع مى كنم و به بركت وجود آنان ، زلزله ها را مى زدايم و تنگناها و بند و زنجيرها را برمى دارم . درودها و رحمت پروردگارشان ، بر ايشان باد ، و ايشان همان رستگاران اند» . ابو بصير گفت : اگر در همه عمرت جز همين حديث نشنيده باشى برايت بس است ، پس آن را پنهان بدار مگر از اهلش .


[١] لوح ، صفحه كوچكى از تخته يا استخوان شانه حيوانات است كه بر آن مى نويسند . هر گاه چيزى بر آن نوشته شود ، به آن ، لوح مى گويند .[٢] يا : به فضل كسى جز من ، و عدالت كسى غير من ... .