دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٥
٣٦٠٦.امام باقر عليه السلام : امير مؤمنان عليه السلام در صفّين براى مردم به سخنرانى پرداخت. نخست حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بر پيامبر محمد صلى الله عليه و آله درود فرستاد، آن گاه فرمود: «سپس، خداوند متعال، به سبب فرمان روايىِ من بر شما و جايگاهى كه خداى بلندْ نام در ميان شما به من داده است، مرا بر شما حقّى نهاده است و متقابلاً براى شما نيز بر من حقّى قرار داده است. حق ، زيباترين چيزها در مقام وصف ، و فراخ ترينِ آنها در مقام عمل است. حق، به نفع هيچ كسى به اجرا در نمى آيد ، مگر اين كه عليه او هم اجرا شود و عليه كسى به اجرا در نمى آيد ، مگر اين كه به نفع او هم اجرا مى شود . اگر حق ، تنها به سود كسى اجرا مى شد و عليه او نبود، [١] آن كس تنها خداوند عز و جلبود و نه مخلوقاتش؛ زيرا او هم بر بندگانش تواناست [و همگى مقهور قدرت او هستند] و هم درباره هر چيزى كه انواع قضاى الهى بر او جارى مى شود ، دادگر است. با اين حال ، خداوند حقّ خود را بر بندگانش ، اين قرار داد كه از او فرمان برند، و [در مقابلْ] حقّ آنان را بر خود ، اين قرار داد كه از سر تفضّل و از روى بخشندگى و فزون بخشى اى كه سزاوار اوست، آنان را پاداش نيك دهد. سپس از ميان حقوق خود، برخى را براى مردم نسبت به يكديگر واجب فرمود و آن حقوق را به گونه اى تعيين كرد كه با هم برابر باشند و هر يك ، ديگرى را ايجاب كند و هيچ يك بدون ديگرى واجب نمى شود. بزرگ ترينِ اين حقوق ، كه خداوند ـ تبارك و تعالى ـ واجب فرموده است ، حقّ حكمران بر مردم و حقّ مردم بر حكمران است. اين ، وظيفه اى است كه خداوند عز و جلبراى هر كس به ديگرى واجب فرموده و اين حق را رشته همبستگىِ آنان و مايه عزّت و اقتدار دينشان و برپايىِ سنّت هاى حق در ميان آنان قرار داده است. پس مردم درست نشوند ، مگر با درستىِ حكمرانان، و حكمرانان درست نشوند ، جز با درستىِ مردم. بنا بر اين، هر گاه مردم حقّ حكمران را بگزارند و حكمران نيز حقّ آنان را، حق در ميان آنان نيرومند شود، و راه هاى دينْ هموار، و نشانه هاى دادگرىْ استوار گردد و سنّت ها در مجارى خود روان شوند و بدين سان ، روزگار [و جامعه ]به سامان آيد و زندگى خوش گردد و به پايدارىِ دولت ، اميد بسته شود و مطامع دشمنان ، به يأس مبدّل شود. امّا هر گاه مردم از حكمران خويش نافرمانى كنند و حكمران بر رعيّت چيره جويى نمايد، رشته اتّحاد از هم بگسلد و طمع ورزى ها در ستم و كجروى پديدار گردد و تبهكارى ، در دين فزونى گيرد و سنّت ها وا نهاده شوند و به دلخواه عمل شود و احكام دين تعطيل، و بيمارى هاى نفوس بسيار شود، و از اين كه حدّ مهمّى [از حدود و احكام الهى ]اجرا نشود، و يا باطل بزرگى ريشه دواند ، كسى هراسان و نگران نگردد. اين جاست كه نيكان خوار شوند و بَدان قدرت يابند و شهرها ويران شود، و كيفرهاى بزرگ خداوند عز و جل دامن مردم را بگيرد. پس اى مردم! بياييد و در راه فرمان بردارى از خدا و بر پا داشتن عدالت او و وفادارى به عهد او و گزاردن همه حقوق او ، همكارى كنيد؛ زيرا بندگان به چيزى ، محتاج تر از خيرخواهى نسبت به يكديگر در اين راه و حسن همكارى در اين كار ، نيستند و هيچ كس ـ هر چند در به دست آوردن خشنودىِ خداوند حريص باشد و در كار بندگى ساليان دراز بكوشد ـ نمى تواند حقّ خداوند را چنان كه بايد و شايد ، بگزارد ؛ ولى [با اين حال ،] يكى از حقوق واجب خداوند عز و جل بر بندگان ، اين است كه در حدّ توانشان ، خيرخواه يكديگر باشند و در برپايىِ حق [و انجام دادن وظايف ]ميان خويش ، همكارى كنند. وانگهى، هيچ انسانى ـ هر اندازه هم كه در حق ، جايگاهى بزرگ و ارزشى سترگ داشته باشد ـ بى نياز از آن نيست كه او را در حقّى [و وظيفه اى] كه خداوند بر دوشش نهاده است ، يارى دهند، و نيز هيچ انسانى ـ هر اندازه هم كه مردم او را خوار شمارند و در نگاه ها بى ارزش آيد كوچك تر از آن نيست كه كسى را در اين راه يارى رسانَد و خود يارى داده شود، و آنان كه از جايگاه برتر و از نعمت هاى بزرگ تر برخوردارند ، به اين امر نيازمندترند، و همگى در نيازمندى به خداوند عز و جليكسان اند». در اين هنگام ، از ميان سپاهيان ايشان ، مردى كه كسى او را نمى شناخت ـ و مى گويند پيش از آن روز ، در سپاه امام ديده نشده بود و پس از آن هم ديده نشد ـ ، [٢] برخاست و خداوند عز و جل را به سبب لطف و احسانى كه به آنان فرموده ـ يعنى حقّ [ولايت و حكومت] امير مؤمنان عليه السلام كه بر ايشان واجب ساخته است ـ ستود و همه سخنان امير مؤمنان را درباره حقوق ميان او و مردم ، تأييد كرد و سپس گفت: تو فرمان رواى ما هستى و ما رعيّت توييم. به واسطه تو ، خداوند عز و جل ما را از ضعف و زبونى برهانيد و در پرتو مقام و منزلت تو ، بندگانش را از بند و زنجير آزاد ساخت. پس تو براى ما انتخاب كن و انتخابت را به كار بند، و تصميم بگير و تصميمت را اجرا كن؛ زيرا تو ، گوينده اى تصديق شده و حاكمى موفَّق و سلطانى صاحب اختيارى. نافرمانى از تو را ، در هيچ كارى ، روا نمى دانيم و دانش تو را با هيچ دانشى قياس نمى كنيم. در اين باره ، تو را نزد ما مقامى بزرگ است و بدين سبب (علم و دانايى ات) تو در دل هاى ما جايگاهى برتر دارى. امير مؤمنان عليه السلام در پاسخ او فرمود: «كسى كه خداوند در جان او بس شُكوهمند باشد و او را در دلش جايگاهى سترگ باشد، سزاست كه هر چيزى جز خداوند ـ به خاطر عظمت او ـ در نظرش كوچك آيد، و سزاوارترين كس به اين كار ، آن كسى است كه نعمت هاى خداوند را فراوان در اختيار دارد و لطف و احسان الهى به او بسيار است؛ زيرا هر چه نعمت خدا به كسى بز��گ تر باشد ، حقّ خدا بر او نيز ، بزرگ تر مى گردد. يكى از پست ترين حالاتِ حكمرانان در نزد مردمان صالح ، اين است كه گمان برده شود دوستدار خودستايى اند و رفتارشان بر تكبّر حمل شود. من خوش ندارم كه در گمان شما بگذرد كه من مدح و ثنا و شنيدنِ آن را دوست دارم، و سپاس خداوند را كه چنين نيستم. و اگر هم مدح و ثنا را دوست مى داشتم ، باز به خاطر فروتنى در برابر خداوند سبحان ، آن را رها مى ساختم ؛ چرا كه او به بزرگى و كبريا سزاوارتر است. شايد مردم ستايش پس از كار نيك را شيرين يابند ، اما شما مرا مدح و ثنا نگوييد؛ زيرا اگر هم تلاشى مى كنم ، براى آن است كه حقوقى را كه از جانب خداى شما بر عهده من باقى مانده و هنوز ادايشان نكرده ام ، ادا كنم و فرايض و وظايفى را كه بايد بگزارم، بگزارم. پس با من ، آن گونه كه با سلاطين سخن مى گويند، سخن مگوييد و در حضور من ، آن سان كه در حضور اهل تندى و خشم (حاكمان خونريز و بيدادگر) محافظه كارى مى شود، محافظه كارى نكنيد و با من سازشكارانه و چاپلوسانه رفتار ننماييد. و گمان مبريد كه شنيدن حق ، بر من گران است يا خواهان بزرگداشت خويش بابت چيزى هستم كه شايسته من نيست؛ زيرا كسى كه شنيدن حق يا توصيه به عدالت ، بر او گران آيد ، عمل كردن به آن دو برايش گران تر خواهد بود. پس، از گفتن حق يا نظر عادلانه دادن به من ، خوددارى نورزيد؛ زيرا من خود را برتر از آن نمى دانم كه خطا نكنم، و كردار خود را از خطا مصون نمى دانم ، مگر آن كه خداوند ـ كه به من مالك تر از خود من است ـ مرا از شرّ نفسم نگاه دارد . پس همانا من و شما ، بنده و مملوك خداوندگارى هستيم كه جز او خداوندگارى نيست، و او نسبت به ما مالك چيزى است كه ما خودْ مالك آن نيستيم، و او ما را از وضعى كه داشتيم ، به وضعى كه به صلاح ماست ، درآورد؛ ما را از گم راهى به هدايت كشاندْ، و كور بوديم و به ما بينش و بصيرت داد». در اين هنگام ، همان مردى كه پيش تر در پاسخ امير مؤمنان مطالبى گفته بود، اظهار داشت: تو ، سزاوار آن هستى كه گفتى، و به خدا سوگند كه خدا بالاتر از آن است كه فرمودى. نعمت ها و الطاف او به ما ، پوشيدنى نيست. خداوند ـ تبارك و تعالى ـ سرپرستىِ ما را بر عهده تو نهاد و سياست و تدبير امور ما را به تو سپرد، و تو نشانه و علامت ما شدى كه با آن ، راه درست را مى يابيم، و پيشواى ما گشتى كه به او اقتدا مى كنيم. فرمان تو ، سراسرْ هدايت است، و سخنانت همه تربيت و ادب آموزى . ديدگان ما در زندگى ، به جمال تو روشن است و دل هايمان از شادى به تو آكنده، و خردهايمان از وصف فضايل فوق العاده تو ، سرگردان است. اگر به تو مى گوييم: «اى پشواى شايسته!» از بهر ستايش تو نيست . در ثناگويى تو ، از حدّ نمى گذريم و هرگز در خاطر ما نمى گذرد كه در يقين تو ، ضعفى يا در دينت ناخالصى باشد، تا بيم آن داشته باشيم كه وقتى درباره نعمت هاى خداوند ـ تبارك و تعالى ـ به خود ، سخن مى گويى ، از سرِ خودستايى باشد يا كِبرى در تو راه يابد؛ بلكه آنچه [در مدح و ستايش تو ]گفتيم ، براى تقرّب به خداوند عز و جل بود و براى آن كه تو را گرامى بداريم و برترى هاى تو را بر شماريم و بزرگىِ كار تو را سپاس بگزاريم. [٣] پس در آنچه به صلاح خودت و ما باشد ، بنگر و فرمان خدا را ، بر خويش و بر ما ، مقدّم بدار، كه ما گوش به فرمان تو هستيم و از آنچه به سود ماست ، فرمان مى بريم. امير مؤمنان عليه السلام در پاسخ او فرمود: «من شما را نزد خداوند به شهادت مى طلبم ؛ زيرا از [چگونگىِ ]زمامدارى من بر خود ، آگاهيد و به زودى من و شما در پيشگاه او گرد خواهيم آمد و از وضعى كه داشته ايم ، سؤال خواهيم شد و براى يكديگر گواهى خواهيم داد. پس امروز ، بر خلاف آنچه فردا شهادت خواهيد داد ، شهادت ندهيد؛ چرا كه هيچ رازى بر خداوند عز و جل پوشيده نيست و به نزد او ، جز خلوص سينه ها در همه كارها ، روا نيست» . همان مرد ـ كه مى گويند پس از اين گفتگويش با امير مؤمنان عليه السلام ، ديگر ديده نشد ـ ، با سينه اى گرانبار از غم، به سبب بزرگىِ مصيبتش و هراسناك بودنِ فاجعه اش ، و در حالى كه گريه سخنش را مى بريد و اندوه ، صدايش را مى شكست، پاسخ امام عليه السلام را داد و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد. سپس از هولناكىِ خطر بزرگى كه [امير مؤمنان ]در آستانه آن قرار داشت، و از خوارىِ دراز و تباهى روزگارش و برگشتن ورق از او، و به سر آمدن دولتش ، به او شكايت كرد. آن گاه ، با دلى سوخته ، روى به درگاه خداوند عز و جلنمود و او را به نيكى ستود و از خداوند خواست كه بر وى منّتى نهد و از او دفاع كند، و گفت: اى پيشواى بندگان! و اى مايه امن و آرامش شهرها! كجا زبان ما ، از عهده بيان فضل تو برآيد؟ و كى بيان ما ، وصف كردار تو توانَد؟! كجا توانيم تو را چنان كه بايد ، به نيكى بستاييم يا محبّت ها و فداكارى هاى تو را برشماريم؟! چگونه، در حالى كه به واسطه تو ، نعمت هاى خداوند بر ما روان گشت و به دست تو ، اسباب خوبى ها و بركات به ما رسيد؟! آيا تو پناهگاه مظلومان و ضعيفان نبودى؟! آيا نسبت به نافرمانان كافر ، برادر نبودى؟! [٤] پس آيا به بركت وجود كسى جز تو و خانواده ات ، خداوند عز و جل ما را از وحشت اين خطرات رهانيد؟! آيا به واسطه چه كسى ، امواج غم ها و رنج ها را از ما كنار زد؟ آيا به واسطه كسى جز شما ، خداوند نشانه ها [و تعاليم ]دينمان را نمايان ساخت و تباهى هاى دنيايمان را اصلاح كرد، تا آن كه پس از ستم، نام و ياد ما آشكار گشت و از خرّمى و آسايش زندگى ، شادى به دل هايمان راه يافت؛ چرا كه تو نيروى خويش را صرف نيكى به ما كردى، و به همه وعده هايت وفا نمودى، و به همه تعهّداتت عمل كردى. پس تو گواه كسى هستى كه از ميان ما رفت [٥] و اهل بيت را براى ما به يادگار گذاشت، و مايه عزّت و قدرت ناتوانان مايى، و پناه فقيرانمان و تكيه گاه بزرگانمان هستى . عدالت تو ، همه ما را در كارها گرد هم مى آورَد و درنگ و مداراى تو ، حق را براى ما گسترده [و تحمّل پذير] مى سازد. [٦] هر گاه تو را مى بينيم ، براى ما مايه اُنسى، و هر گاه تو را ياد مى كنيم ، آرام مى گيريم. كدام نيكى است كه تو انجامش نداده باشى؟ و كدام كار شايسته است كه تو عمل نكرده باشى؟ اگر آنچه از آن بر تو مى ترسيم [يعنى: مرگ يا كشته شدن] ، نيروى ما مى توانست تغييرش دهد و توان دفع آن را داشتيم يا فدا كردن خودمان و فرزندانمان براى تو روا بود ، بى گمان خود و فرزندانمان را پيشْ مرگ تو مى كرديم و به مخاطره مى افكنديم ـ كه اينها در برابر تو ، ارزش و اهمّيتى ندارند ـ و با تمام نيرو ، در برابر آنان كه آهنگ تو كرده اند ، مى ايستاديم و در دفع دشمنان و مخالفانت مى كوشيديم؛ امّا او (خداوند) قدرتى است كه در برابر آن ايستادگى نتوان، و عزّتى است كه با آن پنجه در نتوان افكند، و خداوندى است كه شكست نپذيرد. پس اگر بر ما منّتى نهد وتو را به سلامت دارد، و بر ما مهرى آورد و تو را زنده بدارد، و بر ما دلى بسوزاند و اين گرفتارى را از تو بزدايد و تو را براى ما به سلامت دارد و در ميان ما زنده ات بدارد، به شكرانه آن ، خداوند عز و جل را بسى سپاس مى گوييم و پيوسته ياد او مى كنيم و نيمى از دارايى هايمان را صدقه مى دهيم و نيمى از بردگانمان را آزاد مى سازيم و در جان هايمان ، براى او كرنش و فروتنى مى كنيم، و در همه كارهايمان ، از او بيم مى داريم. اما اگر تو را به سوى بهشتش ببَرد و قضاى حتمى اش را بر تو جارى گرداند، به قضاى او درباره تو ، گمان بد برده نمى شود، و بلايش را از تو دفع نتوان كرد، و همگى از جان و دل مى پذيريم كه آنچه [از مقامات عاليه] كه در نزد اوست و براى تو انتخاب كرده است ، پاداش رنج و مشقّت هايى است كه تو كشيده اى. با اين همه ، براى آن كه اين قدرت به خوارى و ضعف مبدّل شود و دين و دنيا ، خورده [و بازيچه دنيا پرستان ]گردد ، گريه خواهيم كرد ، بى آن كه گناهى مرتكب شده باشيم؛ [٧] زيرا ديگر براى تو ، نه جاى گزينى خواهيم يافت تا بدو شِكوه كنيم، و نه مانندى تا بدو اميد بنديم و به جاى تو بنشانيم.
[١] حقوق و وظايف ، دو سويه اند.[٢] مى گويند كه اين مرد ، خضر عليه السلام بوده است.[٣] يا: با گرامى داشت تو ، به خداوند عز و جل تقرّب جوييم و با برترى دادن تو ، ثواب بيشترى بجوييم، و با بزرگداشت مقامت ، خدا را سپاس گوييم.[٤] علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد: يعنى «با كسانى كه از تو نافرمانى مى كردند و محبّت هاى تو را ناديده مى گرفتند و نعمت وجودت را ناسپاسى مى كردند، از سر مهر و دلسوزى، برادرانه رفتار مى كردى». يا: «با كافران و متمرّدان نيز مشفق بودى و مى كوشيدى آنان را به مسير درست بازگردانى». احتمال هم دارد كه مراد از نافرمانان كافر، منافقانى باشد كه در سپاه ايشان بودند و لازم بود كه بر حسب ظاهر شرع ، با آنان مدارا كند (مرآة العقول : ج٢٦ ص٥٣١)[٥] اشاره است به آيه ١٧ از سوره هود كه مى فرمايد: «...وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ» ر . ك : دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام : بخش نهم : ديدگاه هايى درباره شخصيّت امام على عليه السلام / فصل يكم : على از زبان قرآن / شاهدى از پيامبر .[٦] علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد: يعنى مدارا و تأنّىِ تو و شتاب نكردنت در حكم كردن بر ما به چيزى كه سزاوار و شايسته آنيم ، سبب شده است كه حق ، براى ما تحمّل پذير شود و عرصه زندگى ، بر ما تنگ نيايد (مرآة العقول: ج ٢٦ ص ٥٣٢).[٧] يعنى : در هنگام گريستن براى از دست دادن اين دولت كريمه و حكومت عادلانه ، سخنى بر زبان نخواهيم آورد كه خداوند را ناخشنود سازد و گناهكار شويم. [يا]: «مى گرييم و با اين گريه خويش ، گناهى مرتكب نشده ايم؛ بلكه گريه مان حقّ و به جاست» .