فلسفه اخلاق - غرویان، محسن - الصفحة ١٤٤
اخلاقى به نتايج كارها كار ندارد، خودش اساس است، مىگويد:
راست بگو، ولو براى تو نتايج زيانآور باشد و دروغ نگو، ولو منافع زيادى براى تو داشته باشد. كانت مىگويد: اصلًا بشر مكلَّف به دنيا آمده، تكليفهايش همراه خودش هست.
كانت مىگويد: اين تلخىهاى پشيمانىها، اين عذاب وجدانها از كجاست؟ اگر چنين فرماندهى در درون انسان نمىبود، انسان خودش از كار خودش راضى بود و لااقل در درونش ناراحتى نداشت، از بيرون ناراحتى داشت. ولى انسان هميشه از درونش احساس ناراحتى مىكند.
اين امر براى آن است كه آن نيرو، يك نيروى قبلى است- يعنى: تجربى نيست، مطلق است و در همه جا يك جور صادق است- براى من همان اندازه صادق است كه براى شما و براى شما همان قدر صادق است كه براى اشخاص ديگر. همچنين ضرورى و جبرى به معناى غير قابل تسليم است. انسان ممكن است خودش تسليم يك جبار يا تسليم يك عمل زشت بشود، ولى وجدان بهگونهاى است كه هرگز تسليم نمىشود.
[وجدان] از درون، انسان را امر به معروف و نهى از منكر مىكند. سرّ ديوانگىهاى بسيارى از جنايتكاران، كه جنايتهاى فجيع مرتكب مىشوند، همين است. وجدان به خوشى كار ندارد، به كمال كار دارد.
مىگويد: تو اين كار را بكن براى اينكه خودش- فى حد ذاته- كمال است. سعادت ديگران را بخواه كه كمال توست. اينجاست كه آقاى كانت ميان كمال و سعادت فرق گذاشته و اين فكر از زمان او تا زمان حاضر هنوز رايج است كه فرنگىها مىگويند: كمال يك مطلب است، سعادت مطلب ديگر.» «١»