فلسفه اخلاق - غرویان، محسن - الصفحة ١٣٧
ديگر نمىتواند آزاد باشد. چطور؟ يك حرفى مىزند كه اصلًا انسان تعجب مىكند كه واقعاً اينها اين قدر بىخبر و ناآگاهند؟! مىگويد:
اگر خدايى باشد معنايش اين است كه خدا يك ذهنى دارد و قبلًا طبيعت من را در ذهن خودش تصور كرده و اگر من در ذهن خدا تصور شدهباشم، نمىتوانم آزاد باشم، بلكه بايد مجبور باشم، همانجور باشم كه در ذهن خدا بودهام! سؤال ما از آقاى سارتر اين است كه اصلًا ذهن براى خدا چه معنا دارد؟ موجود داراى ذهن، اصلًا خدا نيست.
گذشته از اين، اصلًا خود آزادى و اختيار را چه كسى به انسان داده است؟ اگر خدايى نباشد و فقط طبيعت و ماده و قوانين مادى بر آدمى حاكم باشند، جز جبر طبيعى و مادى چيز ديگرى بر انسان حاكم نخواهد بود و ديگرى در اينصورت، جايى براى آزادى انسان وجود ندارد. پس خود آزادى و اختيار نردبانى است براى رسيدن به وجود خدا، نه براى نفى خدا. «١» . ديدگاه اسلام درباره «من» حقيقى و غير حقيقى ازنظر فلسفه اسلامى، انسان داراى دو «من» و دو «خود» نيست. روح و نفس، كه همان «من» و «خود» حقيقى انسان است، از نظر فلسفى، يكى بيش نيست و واحد و بسيط است و در آن، تركيب و اجزاى متعدد وجود ندارد.
آنچه در روح و نفس انسان متعدد است، كششها و اميال گوناگون است كه هر يك انسان را به سمتى سوق مىدهند؛ برخى بهسوى طبيعت و ماديت و حيوانيت فرامىخوانند و بعضى بهسوى فضايل اخلاقى و