فلسفه اخلاق - غرویان، محسن - الصفحة ١٣٥
همچون آبهاى يك دريا بودهاند، اما در اثر پيدايش مالكيتهاى خصوصى، جوامع قطعه قطعه شدهاند و ديوارهايى بين انسانها كشيده شده و «خود اشتراكى» به «خود اختصاصى» مبدّل گرديدهاست. به اعتقاد ماركسيستها، ريشه همه مفاسد و رذايل اخلاقى همين «خود» فردى و مالكيت خصوصى است و اگر خود جمعى و مالكيت اشتراكى برقرار شود، همه مفاسد اخلاقى از بين خواهد رفت و محاسن اخلاقى پديد خواهد آمد.
نقد و بررسى اشكال اساسى ايين نظريه آن است كه با واقعيت سازگارى ندارد؛ مگر آنچه ميان افراد انسان ديوار مىكشد- يعنى: «من» ها را از يكديگر جدا مىكند- منحصر به مالكيت است؟ آيا تمام مواهب زندگى منحصر به مال و ثروت است؟ يا اينكه در زندگى بشر، مواهب ديگرى هم وجود دارد؟
آيا واقعاً افراد يك خانواده كه با هم زندگى مىكنند، اگر فرض كنيم از نظر مالكيت هم اشتراك داشته باشند، ديگر من و ما از ميان برادرها و خواهرها به كلى از بين مىرود؟ يا چيزهاى ديگرى هست كه آنها هم من و ما ايجاد مىكند؟ آيا چيزهايى مثل جاه و مقام، شهرت، محبوبيت و قدرت نمىتواند حد و مرز و جدايى ايجاد كند؟ واقعيت اين است كه هر يك از اين عوامل، منيّتها و مرزبندىهايى را ايجاد مىكند و در موارد فراوانى، ديده شده كه افراد حاضرند ثروت مادى را فداى رسيدن به قدرت و شهرت و شهوت كنند! بنابراين، معلوم مىشود كه تأثير اين چيزها در مرزبندى و ايجاد «خود اختصاصى»، نهتنها كمتر از ثروت و مالكيت نيست، بلكه در مواردى بالاتر است. «١»