فلسفه اخلاق - غرویان، محسن - الصفحة ٤٦
دوستى داشته باشد و همانطور كه انسانايثار يا احسان را تقديس مىكند، آن كار را هم تقديس مىكند؛ مثل آن چيزى كه عرب از آن به «إباءُ الضَّيْم» تعبير مىكند؛ يعنى: تن به ذلت ندادن. «١» دين است كه حدود عاطفهگرايى و محبتورزى را مشخص مىسازد و تعيين مىكند كه در كجا بايد ابراز عاطفه كرد و در كجا ابراز محبت و عاطفه نابجا و مضرّ است! مگر هر عاطفهاى و در هر موردى شايسته و بجاست؟ مگر نسبت به هر انسانى بايد بامحبت و عاطفه برخورد كرد؟
اصلًا ملاك انساندوستى و غير دوستى چيست؟ آيا نسبت به غير انسان- مثل حيوانات- نبايد ابراز عاطفه كرد؟ اينها سؤالاتى است كه نياز به پاسخ دارد و دين است كه حد و مرز اينها را مشخص مىسازد و صرف عاطفهگرايى نمىتواند مبناى اخلاق باشد.
(اما در باب «وجدان» و اينكه آيا وجدان مىتواند پايه اخلاق قرار گيرد و جاى دين را بهعنوان زيربناى اخلاق پر كند، در درس ١٦ سخن خواهيم گفت.)