فلسفه اخلاق - غرویان، محسن - الصفحة ٢٦
لغوى است؛ يعنى: صفتى كه در نفس، بهصورت ملكه در آمده است؛ مثلًا، وقتى مىگوييم: فلان شخص متخلّق به اخلاق فاضله است، مرادمان اين است كه فضايلى در نفس او بهصورت ملكه درآمدهاند.
ب- صفت ناپايدار و زودگذر: گاهى منظور از واژه «اخلاق» بيان اين نكته است كه كار يا رفتارى مناسب با فضايل يا رذايل است، هر چند آن رفتار، برخاسته از ملكه نفسانى نبوده، بلكه رفتارى موقتى و گذرا باشد؛ مثلًا، وقتى شخصى- گرچه براى يكبار- پولى به فقير مىدهد، مىگوييم:
كار اخلاقىِ مثبتى انجام داده است. در اين جا، منظور ما از واژه «اخلاقى» اشاره به ملكه نيست، بلكه مرادمان همان صفت زودگذر و ناپايدار است كه منشأ اين عمل شده است. در اصطلاح، به اين صفات گذرا، «حال» گفته مىشود و جمع آن «احوال» يا «حالات» است. «حال» نيز اعم از خوب و بد است. اخلاق به معناى دوم نيز، هم به حالات خوب اطلاق مىشود و هم به حالات بد.
ج- كارها و صفات نيك: مراد از اصطلاح سوم در واژه اخلاق، صرفاً حالات يا ملكات خوب و پسنديده است؛ مثل اينكه مىگوييم: دروغ گفتن ضد اخلاق است. در اين جا، اخلاق را صرفاً شامل كارهاى پسنديده دانستهايم. طبق اين اصطلاح، فرقى بين حال و ملكه نيست و واژه اخلاق بهمعناى اخلاق فاضله، شامل حالات و ملكات پسنديده- هر دو- مىشود.
با توجه به آنچه گفتيم، مىتوان علم اخلاق را چنين تعريف كرد:
علم اخلاق، علمى است كه رذايل و فضايل انسانى را برمىشمارد و راههاى كسب فضايل و دفع و رفع رذايل را به ما مىآموزد.