فلسفه اخلاق - غرویان، محسن - الصفحة ١٥١
آسمان، يا چهره انسان خلاصه مىكنند و حال آنكه زيبايى اعم از محسوس و غير محسوس است. مثالهاى مزبور از جمله زيبايىهاى محسوسند.
اما زيبايىهاى غير محسوس خود بر دو قسمند.
يك قسم زيبايىهايى است كه درجه تجرّد، معقوليت و معنويت آنها چندان بالا نيست كه افراد معمولى نتوانند آنها را درك كنند؛ مثلًا زيبايى فصاحت و بلاغت كه غيرمحسوس است، و افراد معمولى و متعارف هم آن را درك مىكنند.
قسم ديگر زيبايىهايى است كه فقط افراد نادرى كه درجه تجرّد نفسشان بسيار بالاست، آنها را درك مىكنند مثل زيبايى مناجات با خدا و يا زيبايى كشف يك مجهول فلسفى يا رياضى. شهيدمطهرى قدس سره مىنويسند:
درباره خواجه نصيرالدين طوسى نوشتهاندكه وقتى مسائل برايش مشكل مىشد، شروع مىكرد به فكر كردن تا مسأله را حل مىكرد. گاهى آن آخر شب، وقتى كه مسأله برايش حل مىشد، چنان حالت وجدى به او دست مىداد كه مىگفت: أيْنَ الْمُلُوكُ وَ ابْناءُ الْمُلُوكِ مِنْ هذِهِ اللَّذَّةِ؛ پادشاهان و شاهزادگان كجايند كه بيايند ببينند لذّتى كه الآن من احساس مىكنم بيشتر است يا لذتهايى كه آنها از امور حسى بردهاند؟
سيد محمدباقر حجةالاسلام شب زفافش بود، تا موقعى كه بايد مىرفت پيش عروس، مقدارى فاصله بود. رفت پرداخت به مطالعه.
چنان در مطالعه غرق شد كه يادش رفت شب زفافش است.
يكوقت صداى اذان را شنيد. عروس بيچاره هم ناراحت شد، خيال كرد آقا او را نمىخواهد. (ديده و نپسنديده!) ناراحت شد، آمد و قسم