از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١١٤ - دو رند
اين شاعر «دانشمند» واگذاشته بود. اما از گفته حافظ پيداست كه وى او را براى خود بهمنزله يك حامى تلقى مىكرد و يك مربى. آيا اشتغال به يك عمل سلطانى در طى همين دوره بود كه سالها بعد او را وامىداشت از بىعملى اظهار ملال كند [٥]. ذكر بعضى الفاظ، از آنچه در نزد اهل ديوان رايج است، در پارهاى اشعار او شايد حاكى باشد از يك اشتغال كوتاه او به كار ديوانى. در هر حال در اين ايام، آرامش و آسايش او آن مايه بود كه خاطرش از باب زندگى در نگرانى نباشد. اما هيچچيز بىثباتتر از اوضاع اين زمانه نبود، خاصه كه «شاه تركان» دمدمىمزاج بود و دهن بين. درست است كه شاه شجاع خود يك رند قلاش بود، اما فرق است بين يك رند كه شاهزادهاى فرمانروا باشد با يك رند كه گدايى باشد مغرور و آزاده. در مسند قدرت يك رند البته وجودى است خطرناك كه چون به هيچچيز سر فرودنمىآورد، به هيچچيز نيز ابقا نمىتواند كرد. نگرانى و بدگمانى بر احوال وى غلبه داشت و كه مىتوانست «بوى خير» ى از اين اوضاع بشنود؟ در چنين احوالى روزگار حافظ نيز از اين بىثباتىها- بر كنار نماند. خواجه قوام الدين، كه ظاهرا در خدمت گهگاه حرفهاى تند و نيشدار مىزد [٦]، در دنبال يك مأموريت جنگى طعمه بدگمانى پادشاه شد؛ و قتل دردانگيز او، كه به امر شاه او را پاره پاره كردند (٧٦٤)، براى حافظ چنان ضربتى بود كه حق داشت مثل يك دوست بىريا در فراق اين يگانه «اميد جود» [٧] ناله سر كند و با اشك و درد بگويد «كز فراق رخت اى خواجه قوام الدين داد.» با گرفتاريهايى كه در دنبال اين واقعه در كرمان براى شاه شجاع پيش آمد و با غلبه لشكر سلطان اويس ايلكانى، كه در حمايت از شاه محمود چندى بعد شاه شجاع را از شيراز راندند، شايد حافظ بىميل نبود از اين آبوهواى فارس كه به چشم وى «سفلهپرور» مىنمود دل بر كند و براى اجتناب از ديدار دورويان و نابكاران شهر، كه يك روز با شاه شجاع دم از ارادت مىزدند و روز ديگر با محمود دوستى مىورزيدند، راه بغداد و تبريز و يا ديار هند را پيش گيرد. اما علاقه به شيراز مانع بود و شايد جذبه محبت «آن يار كز و خانه» وى «جاى پرى بود» شاعر را اجازت سير و سفر نمىداد. اگر دنياى