از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٩٥ - رؤيا و جام جم
چيز را در بر مىگيرد و البته هيچچيز از دايره آن بيرون نمىماند.
براى عارف كه انسان را عالم صغير مىيابد و تمام كاينات را در وجود او خلاصه مىبيند انسان كامل نيز مىتواند به جام جهاننما و جام جم تعبير شود چنانكه مغربى، يك شاعر و عارف جوانتر كه در اواخر عهد حيات حافظ طريقه محيى الدين را در شعر خويش تعليم مىكرد در رسالهاى كه به عنوان جام جم نوشت همين طرز تفكر را ارائه مىكرد. نه آيا عالم اسرار و رموز كه تعليم اسماء- بدان گونه كه قرآن درباره آدم از آن سخن مىگويد- اشارت بدان است خود مزيتى است كه مخصوصا انسان كامل را از همه كاينات ممتاز مىكند؟ در حقيقت، اين هم كه آدم مسجود ملايك مىشود از آن روست كه وجود او، از آن جهت كه جامعيت دارد علم واقعى را كه امرى خدايى است تجسم مىدهد و مثل جام جهاننما و جام جم تمام كاينات را در ذات خويش تصوير مىنمايد.
در هر حال آنچه حافظ از جام جم مىجويد معرفت است با اين تفاوت كه آن را گاه از لحاظ محتواى جام مىجويد كه با ذوق بيخودى حجابى را كه بين انسان و كاينات هست از ميان بر مىدارد و گاه از لحاظ شكل جام طلب مى- كندش كه صفاى آينهگون آن تمام كاينات را چنانكه هست جلوه مىبخشد و براى عارف آنچه را معرفت واقعى است تحقق مىدهد. اگر رمز معرفت واقعى را، كه كمال آن در اتحاد بين عارف با موضوع معرفت او تواند بود و آنچه حكما نيز در اتحاد عاقل و معقول [٤] گفتهاند تعبيرى فلسفى از همان دريافت عرفانى بشمار مىآيد، حافظ با رمزهايى چون جام و مستى و بيخودى بيان مىكند بىشك از آن روست كه اين اتحاد عارف با موضوع معرفت به حقيقت نفى خودى را از وى طلب مىكند كه همان فناست- فناى صوفى. اين نفى خودى در عين حال تعلقى را كه تصور «خود» يا «خود مركزى» بين انسان و دنياى اسباب و حواس بوجود مىآورد از بين مىبرد و عارف را به معرفت تام كه نفى خود و نفى تمام آنچه ما سواى موضوع معرفت اوست لازمه آن است مىرساند و بدين گونه وى را با موضوع معرفت خويش متحد مىسازد.
جام، از آنجا كه با نفى خودى عارف را به اتحاد با موضوع معرفت