از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٧٦ - سخن اهل دل
مرغ بهشتى به دام وى افتد. يكجا در خلوت يك وصل بهشتى از معاشران مىخواهد، گره از زلف يار باز كنند و به مناسبت زلف يار كه در تيرگى و پريشانى رازناك خود به يك قصه مىماند- از آنها در مىخواهد تا شب را با چنين قصهاى دراز كنند. آيا همين زلف يار به يك شب نمىماند- به يك شب خوش؟ درست است كه شب را يك قصه كوتاه مىكند اما با يك چنين قصهاى كه خود رنگ شب و آشفتگى شب را دارد مىتوان يك شب خوش را دراز كرد [٩]. مناسبت زلف و قصه در شعر حافظ مكرر رعايت شده است و ظاهرا آنچه در هر دو هست ابهام و پريشانى است. حافظه كمنظيرى كه تداعى معانى را در ذهن او به شكل معجز- آسايى در مىآورد وسيله خوبى است براى صنعتگرايى او. با اينهمه مواردى هم هست كه اين صنعتگرايى روح شعر را در كلام او خفه مىكند. از جمله وقتى از تاب آتش دورى وجود خود را غرق عرق مىبيند به ياد معشوق مىافتد- اما به ياد عرقچين او! [١٠] وقتى ديگر كه چشم مخمور معشوق را در قصد دل خويش مىبيند در وجود وى يك ترك مست مىيابد كه گويى ميل كباب [١١] دارد- كباب دل كه يك مزه معمول بوده است براى شرابخواران قديم: كباب جگر! درست است كه اين مضمونها در آن ايام به قدر امروز عارى از ذوق و ظرافت به نظر نمىرسيده است، اما به هر حال افراطى بوده است در رعايت نظير.
در هر حال اين افراط در صنعتجويى گهگاه شعر او را از لطف و جلوه مىاندازد. فىالمثل، در يك غزل كه «خجند» در قافيه آن جايى مىتواند داشت، نام خجند شاعر را به ياد خوارزم مىاندازد، و ترك خجندى كه لفظ ترك را به خاطر وى مىآورد، و اين همه در دستگاه شعر سنتى اين انديشه را براى وى در قالب وزن مىريزد كه: حافظ چو ترك غمزه تركان نمىكنى ... شنونده انتظار دارد جزايى بسيار سخت براى اين بازيگوشى شاعر مقرر شود، اما چون حكايت قافيه است و مناسبات لفظى، فقط مىشنود: دانى كجاست جاى تو خوارزم يا خجند [١٢]. بىشك شاعر نمىخواهد خوارزم يا خجند را واقعا يك جاى وحشتناك جلوه دهد و چگونه ممكن است سرزمينى كه معدن خوبان و كان حسن محسوب است، جايى چنان وحشتانگيز تصوير شود. اما اين نيز يك ظرافتجويى رندانه است كه انسان را درست به چيزى تهديد كنند كه نيل بدان