از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٤١ - ميان مسجد و ميخانه
را. مثل سيالهاى شد كه دايم ظرف عوض مىكرد، و از مسجد تا خرابات دايم در حركت بود. مشكل عمدهاى كه در شناخت حافظ پيش آمد از اينجاست. در اين كوچه رندان، كه ميان مسجد و ميخانه راهى است- كه مىتواند اين حافظ شهر را بازشناسد؟ كه مىتواند از اين كوچه بهسلامت بگذرد و بىملامت؟ از اين كوچه مرموز كه همه چيز آن با آنچه نزد آدمهاى عادى هست تفاوت دارد.
آدمهاى آن نه به دنيا سر فرودمىآورند نه به آخرت. نه مال و جاه مىجويند نه كام و آسايش. نه تسليم ننگ و نام مىشوند نه پايبند دين و دانش. اما راستى اين حرفها چيست؟ كدام دوستدار حافظ هست كه او را چنين بىپرده وصف كند، دور از عنوانهايى كه پندار سادهدلان به او مىبندد؟ بسيارند كسانى كه حافظ براى آنها لسان الغيب است و شاعر آسمانى. اما يك رند هم مىتواند همه اينها باشد و گهگاه چيزى بالاتر. رند كيست؟ آنكه به هيچچيز سر فرودنمىآورد-، از هيچچيز نمىترسد و زير اين چرخ كبود، زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است. نه خود را مىبيند و نه به رد و قبول غير نظر دارد. اندر دو جهان كرا بود زهره اين؟ در دنيايى كه همه چيز به ميزان پول سنجيده مىشود، در دنيايى كه نامآوران عصر براى صيد زر و سيم نه پرواى نام دارند نه انديشه جان، فراغتى و كتابى و گوشه چمنى، براى كه كفايت مىكند؟ براى يك رند. براى يك آزادانديش بىخيال كه اينهمه غوغاى خودپرستى كه در جهان هست براى وى چيزى جز يك فرياد پوچ نيست. در دنيايى كه زاهد و واعظ شحنهشناس مىخواهند حق را به سجودى و نبى را به درودى فريب دهند كه مىتواند مسجد و صومعه را خراب- كند، خلق را و قضاوتشان را ناديده گيرد، در كار خدا و خلق از چون و چرا دم زند، بجز يك رند؟ درست است كه حافظ هنوز اين بىرنگى رندانه را همه جا ندارد، درست است كه او نيز گهگاه يك آدم عادى است، از ديگران تقاضا دارد و ملاحظه، آنچه را ديگران مىپسندند مىپسندد و آنچه را همگان رد- مىكنند رد مىكند، اما آخر كه مىتواند دايم در اين كوچه رندان بنشيند و هرگز با ديگران برخورد نكند؟ هر چه هست حافظ نيز از وحشت و تنهايى اين كوچه گهگاه دلش مىگيرد و بيرون مىآيد به دنياى عادى، به دنياى شيخ ابواسحاقها و حاجى قوامها. در همين دنياى عادى است كه سقوط شاه شيخ