از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٣٩ - ميان مسجد و ميخانه
گهگاه تا حد سقوط نرفته است؟ اگر اين تبهكاريها ملاك قضاوت باشد بايد انسانيت را از آغاز تاريخش دستخوش سقوط خواند.
در واقع آنچه به اين فساد و جنايت رنگ عصر مىداد عبارت بود از تمايلات درونى شاعر: طبع و نهاد شاعر كه حساسيتش به هيچچيزى نه محدود مىشود نه راضى. البته تاريخ را اگر بخواهند از روى شكايتها و اعتراضات اشخاص ناراضى بنويسند چيزى نخواهد بود جز يك سلسله حماقتها و جنايات.
چنانكه از حرف ستايشگران هم اگر كسى بخواهد تاريخ بسازد مثل اين است كه از روى نطقها و آمارهاى رسمى و تبليغاتى بخواهد احوال زمانه را درك و بيان كند. اما طبع انسان را هم بايد حساب كرد و خاصه طبع شاعر را. گذشته- ها، گذشتههاى دور دست شاعران كهن هم تمام ناخرسندى است و شكايتگرى.
منوچهرى دامغانى تمام شاعران دربار مسعود را به چشم مدعى و رقيب مىنگرد و از دست اين حاسدان دلى دارد كه از آن لخت خون مىريزد. مگر خاقانى، انورى، و ظهير از اوضاع زمانه خويش كم شكايت دارند و از ابناى خويش.
متنبى، شاعر عرب، ديوانش سراسر پر است از طعن بر اهل روزگار و ابو العلاء معرى نيز از اين حيث مثل اوست، هر چند منصفانه مسئوليت خويش را نيز فراموش نمىكند [١٢]. اين شكايتها طبيعى است خاصه از يك شاعر كه دنياى خدا را آنچنان كه هست، هيچوقت نمىتواند قبول كند. بله، اين روح مستعد و حساس، در رؤياهاى عزلتجويانه خويش تدريجا به جايى مىرسد كه گمان مىكند شعر اساس تمام عالم است و هيچ كارى از آن برتر نيست. كدام هنرمند است كه هنر خويش را از آوازخوانى، مجسمهسازى، نقاشى يا شاعرى چنين تلقى نكند؟ اما وقتى مىبيند آنچه او دارد نسبت به آنچه ديگران يافتهاند يك محروميت بيش نيست، از كوره در مىرود و به خشم و خروش مىآيد. پيش خود مىانديشد كه فلان وزير نه از او بهتر چيز مىفهمد نه استعداد و هنرى بيشتر دارد. در اين صورت همان پيشرفت او آيا شاهدى نيست از اينكه مستعدان محروم مىمانند و آدمهاى بىاستعداد پيش مىروند؟ «ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است»، و قوت دانا چيزى نيست جز خون جگر. اين خون جگر در واقع همان تأسف و اندوه عميقى است كه او از پيشرفت خران دوپا دارد، پيشرفت كسانى كه نان دلقكى و