از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٣ - فيروزه بواسحاقى
هر چه مىيافت، هر چه از رعايا و بازرگانان به خراج و تمغا مىگرفت و يا از غارت آباديهاى يزد و كرمان به دست مىآورد در شيراز صرف اين شاعران مىكرد، يا قصر و باغ و مسجد و مدرسه مىساخت و زندگى را در شادى و مستى مىگذاشت. كتيبهاى چند از يك مسجد وى هنوز شايد بتواند ماجراى دوران سلطنت وى را بازگويد اما از آن قصر با شكوه وى- كه شاعران عصر دايم از شمسه عمارت، از بركه باغ، و از كنگره ايوان آن با شور و شوق شاعرانه صحبت مىدارند- امروز ديگر نشانى نيست. شاعران به دروغ و ريا، براى دوام دولت او دعا مىكردند. چنانكه سالها بعد غاصبى را نيز، كه تخت و تاج وى از دست او بباد رفت، دعا كردند و ستايش. حوادث كه يكيك از پرده برون مىآمد هم بر دعاى دروغ اين شاعران مىخنديد و هم بر غرور و اميد بىپايه پادشاهشان. اما كدام نوازش بهتر از چاپلوسى و دروغ مىتوانست غرور يك جبار سفيه را ارضا كند؟ شاه شيخ خود نيز ذوق شاعرى داشت و از صحبت شاعران لذت مىبرد. بعلاوه در اوايل جوانى يكچند در تبريز نجوم آموخته- بود، و انديشه از سعد و نحس كواكب را هم بهانهاى مىشناخت براى مستيها و عشرتجوييهاى خويش. كارها در دست وزيران بود- عماد دين محمود و قوام الدين حسن- كه نيز مثل وى عمرشان در شادخوارى مىگذشت و در خوشگذرانى. ظاهرا در همين سالهاى كشف كشاف و بحث مطالع و مفتاح بود كه حافظ جوان در خانقاه و مدرسه و شايد در محضر علما و عرفايى چون شيخ امين الدين، مولانا سراج الدين، شيخ مجد الدين، و قاضى عضد، با شاه شيخ آشنايى يافت و يا با وزرا و نديمان او. در واقع شاه شيخ و وزيرانش گهگاه نيز- شايد براى جلب عنايت عوام- به مجالس اين مشايخ رفت و آمد مىكردند. شيخ امين- الدين، كه حافظ بعدها او را «بقيه ابدال» [٣١] خواند نزد پادشاه حرمت بسيار داشت و نسب به ابو على دقاق مىرساند، از مشايخ بسيار قديم. قاضى عضد- كه نام او را كتاب مواقف و شعر حافظ بلندآوازه ساخت- نزد شاه ابو- اسحاق بسيار گرامى بود. شاه در دشواريهايى كه پيش مىآمد با او مشورت مىكرد و گهگاه او را نزد امراى مجاور مىفرستاد به سفارت. مولانا سراج- الدين كه در مدرسه خاتونيه عنوان شيخى داشت معلم شاه شيخ بود و محتشمان