از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٧ - رند در بن بست
در حقيقت در برخورد با اين بن بست شگرف است كه پيچيدهترين مسائل فلسفى در كلام حافظ مجال بيان پيدا مىكند. يكجا خاطرنشان مىكند كه «گرچه رندى و خرابى گنه ماست ولى عاشقى گفت كه تو بنده بر آن مىدارى [١٢]» و بدين گونه است كه بىخياليهاى دنياى عشق و رندى در انديشه او منجر به گفتوگوهاى مشاجرهانگيز مربوط به جبر و كسب مىشود و اينكه آيا انسان در افعال خويش مجبور است يا آزادى دارد و اختيار؟ اگر انسان مثل تمام كاينات ديگر وجودش واقعا جز نمودى نيست و هر چه حول و قوت هست از آن خداست ديگر نمىتوان از قدرت انسان صحبت كرد و از اراده او. درست است كه فكر در يك همچو بن بست عجيب البته نمىتواند آزادى انسان را انكار- كند اما آزادى اگر نامحدود باشد ديگر جايى براى مشيت و قدرت باقى- نمىگذارد. ليكن در عين حال انسان كه نسبت به افعال خويش مسئوليت دارد چگونه مىتواند فاعل واقعى آن افعال نباشد و اگر فاعل واقعى اوست چگونه قدرت او با قدرت مطلقه كه خاص خداوند است تعارض ندارد؟
مسئله كسب است، و اينكه اراده را هم خداوند در انسان خلق مىكند و قدرت بر فعل را نيز هم اوست كه به انسان مىدهد. آنچه در اين مسئله خاطر هر متفكر را بر مىآشوبد و در بن بست واقعى مىافكند عبارت است از برخورد بين تدبير و تقدير. و شاعر وقتى حتى به خود ملامت مىكند كه «خطا كردى و تدبير نه اين بود» جوابى كه به نظرش مىآيد همان است كه هر جبرى ممكن است بدهد، يعنى: «چه توان كرد كه تقدير چنين بود». در واقع در قرآن و تفسير آنقدر از تقدير الهى سخن رفته است كه نمىتوان پرسيد چرا بايد در ديوان حافظ از آنچه تعبير به تقدير مىشود تا اين حد با لحن قبول سخن رفته باشد؟ در آن زمان به اعتقاد هركس كه با حكمت و كلام اهل مدرسه سر و كارى داشت، انسانى كه به نظر مىآيد از روى اراده و اختيار خويش فعل و حركت مىكند با آن مفلوج كه حركتش اضطرارى است و ناشى از اراده و اختيار تمام نيست تفاوت زيادى ندارد از آنكه اراده و اختيار هيچيك جز آنكه مخلوق اراده خدا شمرده- آيد توجيهپذير نمىتواند بود. در واقع اگر انسان قدرت آن را دارد كه تا هر چه مىخواهد انجام دهد پس چه فرقى هست بين خدايى و بندگى و اگر