از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٦ - رند در بن بست
كم نشود [١٠]» كلام او مبنى است بر توجه به اينكه عظمت و كمال ذات لا يتناهى اقتضا ندارد كه زهد و فسق مشتى ظلوم و جهول وى را خرسند دارد يا ناخرسند.
اما چون بحث و تفسير اين دعوى ممكن هست كه در آنچه تعلق به قلمرو شريعت دارد دشواريهايى در زندگى عامه پديد آورد شاعر از اين انديشه با اشاره و اجمال در مىگذرد و آن را همچون يك «حكمت مسكوت عنها» به- سكوت، يا به اشارهاى كه مثل سكوت پرسشانگيز است، برگزار مىكند.
نظير آنچه سيد شريف جرجانى در همين باب نقل مىكند كه پيغمبر وقتى با چند تن از ياران در كوچهاى مىگذشت زنى وى را سوگند داد تا با ياران به خانه وى درآيند. در خانه آتشى افروخته بود و كودكان زن بر گرد آتش بازى- مىكردند، زن از پيغمبر پرسيد كه آيا خداى بر بندگان رحيمتر هست يا من بر فرزندان خويش؟ پيغمبر گفت: البته خداى رحيمتر باشد از آنكه «ارحم الراحمين» اوست. زن پرسيد كه تو پندارى من فرزندان خويش در اين آتش در مىافكنم؟
گفت: نه، و زن پرسيد پس خداوند چگونه بندگان خويش را در آتش مىافكند با آنكه رحيمتر از من است؟ مىگويند پيغمبر بگريست و گفت: بر من وحى همچنين آمده است [١١]. روايتى چنين كه در زمان حافظ ظاهرا در نزد اهل مدرسه زبانزد بوده است، اگر هم اساس درست ندارد رحمت ايزد را كه حافظ مكرر بدان اظهار اميد مىكند جلوهاى خاص مىبخشد و ليكن در عين حال حكم رازى را دارد كه چون افشاء آن ممكن هست به تعطيل احكام شريعت منجر- شود اهل مدرسه آن را نفى نمىكنند اما از شمار آن گونه سخن مىشمارند كه بايد مسكوت گذاشت و بىشك قول حافظ را هم كه مىگويد زهد و فسق ما در كارخانهاى كه ره علم و عقل نيست تأثيرى ندارد نبايد به شك ملحدانه حمل- كرد. چرا كه حافظ مكرر به ما خاطرنشان كرده است كه نسبت به آنچه «غيب» نام دارد و اذعان بدان شرط ايمان است نظر انكار ندارد و ناچار اين حرف او هم از مقولة همان چيزى است كه اهل مدرسه عصر او آن را حكمت مسكوت عنها نام مىدادهاند. با اينهمه در گيرودار انديشههايى كه خاطر شاعر را مشغول مىدارد نگرانيهايى نيز هست كه غالبا فكر را به بن بست مىاندازد و مخصوصا تعلق به قلمرو مناقشات فلسفى دارد.