از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٢٩ - رند در بن بست
به قلمرو و ايمان و حتى اخلاق دارد به حيرت و ترديد وامىدارد. عقل، عقل راستين كه از عوالم قلبى و ايمانى بيگانه به نظر مىآيد، اگر بر حيات انسان حكمفرما شود جز تزلزل و حيرت هديهاى ندارد و هيچ خوشبختى را ممكن نخواهد كرد. حكما در باب همه چيز عالم از جوهر فرد تا فلك اعظم صحبت مىكنند، اما طبيعت كه همه اسرار و رموز در وجود او نهفته است به حقارت انديشه و ضعف استدلال آنها لبخند مىزند و باز همچنان مثل ابو الهول يونانى معماى خود را مخفى نگه مىدارد.
در آنچه مربوط به قلمرو دنياى ماوراى حس است بدون شك حافظ گهگاه وضعى شبيه به وضع خيام نشان مىدهد- شك. اما ذوق ايمان كه جاى- جاى بوى خوش آشنايى به كلام او مىبخشد نشان مىدهد كه شك او بر خلاف آنچه در اولين نظر بخاطر مىآيد شك ملحدانه نيست، شك عارفانهاى است كه حكمت و عقل را از نيل به آنچه در وراى پرده هست عاجز مىيابد، اما عجز و محدوديت عقل را هم دستاويز آن نمىكند كه آنچه را در پس پرده نشان مىدهند و هم بشمرد و نفى كند. وقتى خاطرنشان مىكند كه «راز درون پرده» را از «زاهد عاليمقام» نبايد پرسيد و فقط «رندان مست» ممكن است از آن آگهى بدهند در واقع نشان مىدهد كه وى در اينكه چيزى در وراى پرده هست شك ندارد شك در اين دارد كه زاهد و حكيم كه از راه عقل و نقل از آن خبر مىدهند در آن باره آنچه مىگويند درست باشد. بنابراين تفكر حافظ نه بر شك لا ادريه مبتنى است نه بر حكمت عنديه [٢] و با آنكه سيرت لذت را هم كه تعليم خيام و در واقع ميراث اپيكور است، تا حدى مأخذ سلوك اخلاقى خويش مىشمرد شكگرايى و لذتجويى او ناشى از نفى آنچه ماوراء حس است- و اهل ايمان آن را غيب مىخوانند- نيست و در واقع از همينجاست كه در جهانبينى او لذتجويى و شكگرايى فيلسوف با قناعت جويى و استغنا- طلبى عارف بهم مىآميزد و تعليم او را كه كشمكش دايم بين قلب و عقل همواره يك نوع دوگانگى نيز بدان مىدهد تبديل به نوعى فلسفه عرفانى مىكند. با اين فلسفه عرفانى است كه او فاصله لذتجويى جسمانى را با عشق الهى در مىنوردد و آن دو را بهم مىپيوندد- در واقع عشق حتى در جنبه انسانى و جسمانى خويش