از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٢٨ - رند در بن بست
- يكسره آرام و بىتزلزل باقى نمىگذارد. در واقع چنين انديشهاى حتى در قرآن نيز آنجا كه از قول كفار و مشركان حرفهاى حيرتآميز نقل مىشود بسا كه دستاويزى بيابد براى مزيد سرگردانيها. وقتى شاعر در تفسير مىخواند كه يك عرب استخوان پوسيدهاى را پيش چشم پيغمبر در دست خويش فروسود و خاك كرد و در آن دميد و بعد پرسيد: كه مىگويد اين را دوباره زنده خواهند كرد؟ عقل او كه در آنچه تعلق به قلمرو ايمان دارد خود را از ادراك اسرار ناتوان مىيابد در شك فرومىرود و حيرت. اعاده معدوم؟ آيا معاد جسمانى اعاده معدوم است كه فلاسفه و اهل تناسخ امكان آن را انكار مىكنند و حتى بعضى از معتزله هم آن را ناروا مىشمرند؟ اما اين قاضى عضد، كه مواقف او در عهد حافظ همچون يك شاهكار فكر دينى ستايش مىشود چنين امرى را ممكن مىشمارد و اثبات مىكند [١]. شايد مكرر عقل عصيانگر يا محجوب شاعر اين سؤال را پيش خود طرح كرده باشد. درست است كه پايان كار را عقل نمىتواند درست درك كند، درست است كه معاد را هيچ مسلمانى نمىتواند انكار كند. اما صحبت از اعاده معدوم است و معاد جسمانى. با اينهمه اگر بعضى حكما و امثال زنادقه و براهمه در اين حرفها ترديد كردهاند نمىتوان ترديد آنها را بهانهاى يافت براى انكار اين حرفها. چرا كه اين ترديد در عين حال ممكن است اين انديشه را بخاطر آورد كه تحقيق در اين مسايل در حد عقل محدود انسانى نيست. در شعر حافظ با آنكه آثار اين شك و حيرت هست شك وى نشان سعى در انكار قدرت عقل هست اما نشان كوشش در نفى دنياى غيب نيست. در اينكه رازى در پس پرده هست حافظ شك ندارد اما مىپرسد كه در چنين دستگاه مرموز و پيچيدهاى كه وراى پرده هست، با ضعف و عجزى كه محدوديت بر وى تحميل مىنمايد، عقل ضعيف راى فضولى چرا كند؟ مىانديشد كه انسان چه فايده دارد كه دايم از «راز دهر» جستجو كند و از چيزهايى كه انديشه كردن در آنها عيش و اميد انسان را متزلزل مىدارد. كدام حكمت هست كه اين معماى عظيم را گشوده باشد؟
بعلاوه، حكمت چيز تازهيى به انسان نمىآموزد و اگر تأثيرى در انسان دارد، شايد فقط اين اندازه باشد كه عقل را در مقابل مسائلى كه تعلق