از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٢٧ - رند در بن بست
٩
رند در بن بست
در اين سر پرشور كه گذشت عمر نيز گرد پيرى بر تارك آن پاشيده بود و با اينهمه، از گرانى كه داشت به «دنيى و عقبى» فرودنمىآمد، چه انديشهاى نهفته بود؟ انديشهاى مرموز، عظيم و خوفانگيز كه بيرون از وسعت بىانتهاى- خود، هيچچيز را بزرگ نمىيافت، به هيچچيز آرى نمىگفت و به هيچچيز تسليم نبود.
اين انديشه چه بود؟ رندى كه در كشمكش بين عقل و قلب انسانى به هيچچيز اطمينان كامل ندارد البته باطن خود را به آسانى پيش هركس كشف نمىكند؛ اما كسى كه به جزم و يقين يك «حافظ» خلوتنشين سادهدل قانع نيست پيداست كه باطنش بايد به نوعى شك هم آلوده باشد. البته نه شك يك ملحد كه ايمان را به خاطر عقل نفى مىكند، بلكه شك يك عارف كه عقل را به خاطر عجزى كه از ادراك ايمان دارد در خور تحقير مىيابد. بدين گونه اگر در كشمكش بين عقل و وجدان و در مقابل فضولى و پرمدعايى عقل، شاعر وجود خويشتن را تسليم شك مىبيند آنچه را نيز از دريچه قلب احساس مىكند در خور شك مىيابد و آنجا كه در قلمرو عقل راه خويش را پايان يافته حس- مىكند در قلمرو عشق امتداد بىپايانيها را دنبال مىكند- در فراز و نشيب وجدان عرفانى. البته در شعر وى نشانى از شك و حيرت فلسفى نيز هست. بعلاوه كسى كه حكمت و كلام و عرفان مىخواند و با شعر ابو نواس و ابو العلاء معرى و خيام آشنايى دارد، در تمام اينها مىتواند آبشخورى بيابد براى شك و حيرتى كه هرگز انسان متفكر را- حتى در نورانىترين لحظههاى يقين خويش