از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٠٦ - رؤيا و جام جم
كردهاند- و به رسوم سلسله و خانقاه. بدگويى از صوفيه هم كه در كلام او هست در واقع براى آن است كه پايبندى آنها را به آداب و رسوم مربوط به خرقه و سلسله نوعى انحراف از اصل تصوف مىيابد و از همين روست كه وى نسبت به- مشايخ عصر خويش بىاعتمادى نشان مىدهد و آنها را غالبا مدعى مىخواند و بىخبر. درست است كه در بعضى جايها نيز طورى از صوفى و صوفيان سخن مىگويد كه گويى خودش نيز از آنهاست اما اين طرز تلقى از صوفيان در واقع براى آن است كه آنها را نيز در تمام آنچه يك رند نامهسياه- مثل خود وى- بدان سبب در خور ملامت مىشود با خويشتن همراه نشان دهد. از جمله يكجا با لحنى رندانه يادآورى مىكند كه صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولى زان ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد و در واقع براى آنكه صوفيان را غير از آنكه حريف و نظرباز معرفى مىكند در سالوس و ريا هم ماهر جلوه دهد خود و رنديهاى خود را نيز به شيوه آنها منسوب مىدارد و باز جاى ديگر وقتى مىگويد: صوفيان واستدند از گرو مى همه رخت دلق ما بود كه در خانه خمار بماند اگر خود را هم مثل يك صوفى نشان مىدهد براى آن است كه مىخواهد صوفى را هم مثل خودش اهل ميخانه و مى معرفى كند و مىخواهد مخصوصا خاطرنشان كند كه صوفى هم اگر ادعاى زهد دارد باز مثل وى گهگاه رخت خود را نيز در ميخانه گرو مىكند و با اينهمه اگر صوفى مىتواند رخت خود را از گرو مى واستاند و وى از عهده اين كار بر نمىآيد از آن روست كه صوفى شهر بر خلاف وى لقمه شبهه هم مىخورد و مثل «يك حيوان خوش علف» از هر چه نيازش كنند روى گردان نيست. بدين گونه، حافظ حساب خود را هم از زاهد جدا مىكند و هم از صوفى و با سوء ظنى هم كه نسبت به- كاربرد عقل در قلمرو و ايمان دارد به آنچه فيلسوف و متكلم نيز به عنوان حكمت در باب مسائل مربوط به ماوراء حس عرضه مىكنند خود را محدود نمىكند و با لحن كسى كه از حاصل كار آنان بىخبر نيست خاطرنشان مىكند- كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را. باقى مىماند يكراه كه عبارت باشد از تجربه شخصى- تجربه عرفانى در تأمل و مكاشفه. اما وقتى وصول به- اين مرحله نيز به بيخودى و ترك تمام آنچه «خودى» انسان را مىسازد وابسته