پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٨٢ - امام سجاد عليه السلام در مجلس يزيد
غلطان شد، من فرزند سربريده كربلا هستم، من فرزند آن كسم كه جنيان در تاريكىهاى زمين بر او گريسته و فرشتگان در آسمان برايش زارى كردند.
امام پيوسته از خود و خاندان خود مىگفت و ضجه و شيون بود كه از مردم برمىخاست، يزيد ترسيد كه فتنهاى برپا شده و حوادثى پيش آيد كه برايش عاقبت خوشى نداشته باشد، چراكه سخنان امام عليه السّلام در مردم انقلاب فكرى ايجاد كرده بود او خود را به مردم شام شناسانده و آنان را به آنچه نمىدانستند آگاه كرده بود.
يزيد به مؤذن اشاره كرد تا اذان بگويد و بدين وسيله كلام امام عليه السّلام را قطع نمايد، مؤذن بانگ برآورد: «الله اكبر» امام عليه السّلام رو به او كرده فرمود:
خداوند بزرگ است آنگونه كه با چيزى نتوان قياسش كرد و احساس آن را درك نتواند كرد، هيچچيزى بزرگتر از خدا نيست.
و چون مؤذن بانگ زد: «اشهد أن لا اله الا الله» امام عليه السّلام فرمود:
پوست و مو، گوشت و خون، و مغز و استخوانم به وحدانيت خدا گواهى مىدهد.
و در زمانى كه مؤذن گفت: «اشهد أن محمدا رسول الله» امام عليه السّلام به يزيد رو كرده فرمود:
اى يزيد! اين محمد كه نام او برده شد جد تو است يا جد من؟ اگر گمان دارى كه او جد تو است دروغ مىگويى، و اگر اقرار مىكنى كه جد من است چرا عترت و خاندانش را كشتى؟[١].
يزيد از جواب بازماند زيرا همگان مىدانستند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله جد سيد سجاد عليه السّلام است و جد يزيد، كسى جز دشمن شماره يك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ابو سفيان نيست، و اهل شام دانستند كه در درياى گناه غرق شده و حكومت اموى تا
[١] . نفس المهموم/ ٤٤٨- ٤٥٢ به نقل از مناقب آل ابى طالب ٤/ ١٨١ نقل از كتاب« الاحمر» نوشته اوزاعى( اصل خطبه بدون مقدمه)، مقدمه از كامل بهايى ٢/ ٢٩٩- ٣٠٢، ر ك حيات الامام زين العابدين/ ١٧٥- ١٧٧.