منطق دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ١٦٢ - وصيتها كه از مغالطات ايمنى دهند
سخن [١] پذيرفته آيد. و كر اين را محصور كند [٢]، و گويد- كه: هر كسى كه [٣] دوست دشمن بود، دشمن بود. [٤] يا هيچ دوست دشمن، دوست نبود [٥]؛ خرد نپذيرد، و گويد [٦] واجب نيست كه همه چنين بوند [٧].
و هفتم آنكه اندر [٨] مقدّمهاء قياس اندر نگرى، تا سبب گرويدن بايشان آن نبود [٩]- كه خويشتن [١٠] انديشيده باشى، كه ايشان را نقيض يابى [١١]. چون نيافته باشى تسليم كرده باشى كه: بود كه [١٢] ايشان را نقيض بود، و تو نيافته باشى آنگاه گروى كه بدانى كه نشايد [١٣] بودن- كه
[١] - بى: سخن- ه.
[٢] - اگر الخ- كب- ه،- گر اين محصور الخ- ل،- اگر اين محصور بكنند- ط،- اگر اين محصوره كند- د.
[٣] - كه تو- ه.
[٤] - بى: دشمن بود (دوّم)- د- ه،- دشمن بود و- ط.
[٥] - نبود و- د.
[٦] - گويد كه- م- ك- ط،- نپذيرد گويد- ه،- سخن پذيرفته شود، پس چون همين سخن محصور گردانند، و گويند: هر كه دوست دشمن بود، دشمن بود، يا گويند: هيچ دوست دشمن دوست نبود، پس چون مردم تأمل كند بپذيرد و گويد كه- ن.
[٧] - بود- ط- د،- باشند- ن.
[٨] - در- كب- ن.
[٩] - بود- ل- ه- د- آ.
[١٠] - خويش- كب.
[١١] - نيابى- د.
[١٢] - بى: كه- آ.
[١٣] - بشايد- ل- ط.