منطق دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٧٠ - دوم
وى [١] چهار بود.
نخستين
از دو كلى و كبرى سالب [٢]، چنان كه گوئى: هر فلانى [٣] باستار است- و هيچ بهمان باستار نيست، از اينجا نتيجه [٤] آيد كه هيچ فلان بهمان نيست.
برهان ان
كه چون گفتار ما كه هيچ بهمان باستار نيست حق است، پس [٥] عكس وى كه هيچ باستار بهمان نيست، حق بود. چنان كه گفته آمدست- اندر باب عكس. پس چون گوئيم كه هر فلانى [٦] باستارست، و هيچ باستار بهمان نيست [٧]، اين نتيجه درست بود- كه هيچ [٨] فلان بهمان نيست.
دوم
از دو كلّىّ، و صغرى سالب. چنان كه گوئى هيچ فلان باستار نيست- و هر بهمانى باستارست [٩]، نتيجه آيد كه هيچ [١٠] فلان بهمان نيست. زيرا كه
[١] - او- د.
[٢] - سالبه باشد- ن،- سالب پس- د.
[٣] - فلان- كب،- گوئى كه فلان- د.
[٤] - لازم- كب.
[٥] - بود پس- ه،- است و- كب.
[٦] - فلان- كب.
[٧] - نيست و- ه.
[٨] - بى: هيچ- كب.
[٩] - بهمان باستار هست- د.
[١٠] - بى: هيچ- آ،- اين نتيجه درست بود كه هيچ- كب.