حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٤
علی بن حسین ، حجازی است ، اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است ، برای اینکه به اصطلاح سخنرانیش را ببینند ، گفتند : اجازه بدهید ، مانعی ندارد . ولی یزید امتناع کرد . پسرش آمد و به او گفت : پدر جان ! اجازه بدهید ، ما میخو اهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی میکند . گفت من از اینها میترسم . اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد ، یعنی دید دیگر بیش از این ، اظهار عجز و ترس است ، اجازه داد . ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود ( منتهی بعدها دیگر بیماری نداشت ، با ائمه دیگر فرق نمیکرد ) و از طرف دیگر اسیر ، و به قول معروف اهل منبر ، چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود ، وقتی بالای منبر رفت ، چه کرد ؟ ! چه ولولهای ایجاد کرد ؟ ! یزید دست و پایش را گم کرد . گفت الان مردم میریزد و مرا میکشند . دست به حیلهای زد . ظهر بود ، یکدفعه به موذن گفت : اذان ، وقت نماز دیر میشود . صدای موذن بلند شد . زین العابدین خاموش شد . موذن گفت : الله اکبر ، الله اکبر امام حکایت کرد : « الله اکبر ، الله اکبر » . موذن گفت : اشهد ان لااله الاالله ، اشهد ان لااله الا الله ، باز امام حکایت کرد . تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم . تا به اینجا رسید ، زین العابدین فریاد زد : موذن ! سکوت کن . رو کرد به یزید و فرمود : یزید ! این که اینجا اسمش برده میشود و گواهی به رسالت او میدهید کیست ؟ ایها الناس ! ما را که به اسارت آوردهاید ، کیستیم ؟ پدر مرا که شهید کردید که بود ؟ و این کیست که شما به رسالت او شهادت میدهید ؟ تا آنوقت اصلا مردم