حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٢
بود دختری خیلی مذهبی بود . یکی از شاهزادگان ، عاشق و علاقمند این دختر بود ولی مرد شهوتران و عیاشی بود و میخواست او را در دام خودش بیندازد و این دختر روی آن عفت و نجابتی که داشت و اینکه پابند اصول دیانت بود ، هیچ تسلیم این آقا نمیشد . هر وسیلهای برانگیخت که او را گول بزند ، نشد که نشد . دیگر تقریبا مایوس شده بود . گذشت . یک روز دید کسی از طرف این دختر پیغامی آورد و خلاصه او آمادگی خود را برای اینکه با هم باشند و مدتی خوش باشند ، اعلام کرد . شاهزاده تعجب کرد . رفت سراغ او ، دید بله آماده است . در زمینه این قضیه تحقیق کرد که این دختر که آن مقدار به نجابت و عفت خودش پابند بود ، چگونه یکدفعه رو آورد به عیاشی و فسق و فجور ؟ معلوم شد قضیه از این قرار بوده که یک آقای کشیش بعد از اینکه احساس میکند که این دختر ، یک روح مذهبی دارد ، به خیال خودش برای اینکه او را مذهبیتر کند ، روزی از این دختر وقت میگیرد و میآید سراغ او ، میگوید من برای تو هدیهای آوردهام . ظرفی بوده و روی آن حولهای ق رار داشته است . هدیه را جلوی او میگذارد و حوله را بر میدارد تا آن را نشان بدهد . یک وقت آن دختر میبیند یک کله مرده از قبرستان آورده . تا چشمش میافتد ، تکان میخورد ، میگوید این چیست ؟ میگوید : این را آوردم تا شما دربارهاش فکر و مطالعه کنید ببینید دنیا چقدر بیوفاست . آنچنان نفرتی در دل این دختر به وجود آورد که نه تنها اثر موعظهای نبخشید ، بلکه از آنوقت فکر کرد ، گفت من به عکسش عمل میکنم ، دنیایی که عاقبتش اینست ، این چهار روز عمر را اساسا چرا به این اوضاع