حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٥
میگشت ، میآمد در آن نقطهای که آن را مرکز قرار داده بود . آن نقطه ، نقطهای بود که صدارس به حرم بود ، یعنی اهل بیت اگر چه حسین را نمیدیدند ولی صدایش را میشنیدند . برای اینکه مطمئن باشد زینبش ، برای اینکه مطمئن باشد سکینهاش ، برای اینکه بچههایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین هست ، وقتی که میآمد در آن نقطه میایستاد ، آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت درمیآمد و میگفت : « لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم » ، یعنی این نیرو از حسین نیست ، این خداست که به حسین نیرو داده است . هم شعار توحید میداد و هم به زینبش خبر میداد که زینب جان ! هنوز حسین تو زنده است . به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم ، کسی حق ندارد بیرون بیاید . لذا همه در داخل خیمهها بودند . ابا عبدالله دوبار برای وداع آمدند . یک بار آمدند ، وداع کردند و رفتند . بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند به طرف شریعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند ، در این هنگام شخصی صدا زد حسین ! تو میخواهی آب بنوشی ؟ ! ریختند به خیام حرمت . دیگر آب نخورد و برگشت . آمد برای بار دوم با اهل بیتش وداع کرد : « ثم ودع اهل بیته ثانیا » . چه جملههای نورانی ای دارد ! رو میکند به آنها که : اهل بیت من ! مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر میشوید ، ولی کوشش کنید که در مدت اسارتتان ، یک وقت کوچکترین تخلفی از وظیفه شرعیتان نکنید . مبادا کلمهای به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد . ولی مطمئن باشید که این ، پایان کار دشمن است ، این کار ، دشمن را از پا در آورد : « و اعلموا ان»