حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٤
وقت جنگ نیست . ( معمولا اهل حرب ، صبح تا غروب میجنگند ، شب که میشود میروند در خرگاهها و مراکز خودشان ) حتما خبر تازهای است . ابوالفضل با چند نفر از کبار اصحاب : زهیر بن القین ، حبیب بن مظهر میرود و در مقابلشان میایستد و میگوید : من از طرف برادرم پیام آوردهام که از شما بپرسم مگر خبر تازهای است ؟ عمر سعد میگوید : بله ، خبر تازه است ، امر امیر عبیدالله زیاد است که برادر تو فورا یا باید تسلیم بلاشرط بشود و یا با او بجنگیم . فرمود من از طرف خودم نمیتوانم چیزی بگویم ، میروم خدمت برادرم ، از او جواب میگیرم . وقتی که آمد خدمت اباعبدالله ، اباعبدالله فرمود : ما که اهل تسلیم نیستیم ، میجنگیم ، تا آخرین قطره خون خودم میجنگم ، فقط به آنها یک جمله بگو ، یک خواهش ، یک تمنا ، یک تقاضا از آنها بکن و آن اینست که قضیه را به فردا موکول کنند . بعد برای اینکه توهمی پیش نیاید که حسین یک شب را غنیمت میداند که زنده بماند ، و برای اینکه بفهماند که زندگی برایش غنیمت ندارد ، چند ساعت بودن ارزش ندارد بلکه او چیز دیگری میخواهد ، فرمود : خدا خودش میداند که من این مهلت را به این جهت میخواهم که دلم میخواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم ، با خدای خودم راز و نیاز بکنم ، مناجات و عبادت بکنم ، قرآن بخوانم . ابوالفضل سلام الله علیه رفت . آنها نمیخواستند بپذیرند ولی بعد در میان خودشان اختلاف افتاد ، یکی از آنها گفت : شما خیلی مردم بی حیایی هستید ، چون ما با کفار که میجنگیدیم ، اگر چنین