حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٨
کرد : ایها الناس ! در نزد امیر شهادت بدهید که اول کسی که به سوی خیمههای حسین تیرانداخت ، من بودم . این جنگ در روز عاشورا با یک تیر شروع شد و باید عرض بکنم با یک تیر دیگر هم خاتمه پیدا کرد . تیر دیگر ، آن تیر زهرآلودی بود که به سینه مبارک حسین ( ع ) اصابت کرد فاتاه سهم محدد مسموم ، مسموم هم بود ، آنقدر زیاد در سینه اباعبدالله فرو رفت که آقا فشار آورد تا از طرف جلو بیرون بیاورد نشد ، نوشتهاند از پشت سر بیرون آورد . بعد از این بود که دیگر حسین از اسب روی زمین افتاد ، دیگر تاب و توان از او رفت . بعد از این قضیه بود که دیگر کر و فر اباعبدالله تمام شد . نوشتهاند حسن بن علی ( ع ) چند پسر داشت که اینها همراه اباعبدالله آمده بودند . یکی از آنها جناب قاسم بود . امام حسن ( ع ) پسر ده سالهای دارد که آخرین پسر ایشان است ، و این بچه شاید از پدرش یادش نمیآمد چون وقتی که پدرش از دنیا رفت ، گویا چند ماهه بوده است ، در خانه حسین بزرگ شد . اباعبدالله ، به فرزندان امام حسن خیلی مهربانی میکرد ، شاید بیش از آن اندازه که به پسران خودش مهربانی میکرد . چون آنها یتیم بودند ، پدر نداشتند . این پسراسمش عبدالله و خیلی به آقا علاقمند است ، و آقا به زینب سپرده است که تو مواظب بچهها باش ، و زینب دائما مراقب آنهاست . یکدفعه زینب متوجه شد که عبدالله ا ز خیمه بیرون آمده است و میخواهد برود پیش عمویش حسین بن علی ( ع ) . زینب دوید او را بگیرد ، او فریاد کرد : والله لا افارق عمی به خدا قسم که من هرگز از عمویم جدا نمیشوم . آن طفل میدود ، زینب میدود . « السلام علیک یا ابا عبدالله اشهد انک قد »