حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤
میکنم ، حالا چه میکنید ؟ امام فرمود من میروم . تو چه میکنی ؟ حالا ببینم
.
عبدالله بن زبیر شبانه از بیراهه به مکه فرار کرد و در آنجا متحصن شد .
امام علیه السلام رفت ، عدهای از جوانان بنیهاشم را هم با خود برد و گفت
شما بیرون بایستید ، اگر فریاد من بلند شد ، بر یزید تو ، ولی تا صدای من
بلند نشده داخل نشوید . مروان حکم ، این اموی پلید معروف که زمانی حاکم
مدینه بود آنجا حضور داشت [١] . حاکم نامه علنی را به اطلاع امام رساند
. امام فرمود : چه میخواهید ؟ حاکم شروع کرد با چرب زبانی صحبت کردن .
گفت مردم با یزید بیعت کردهاند ، معاویه نظرش چنین بوده است ، مصلحت
اسلام چنین ایجاب میکند . . . خواهش میکنم شما هم بیعت بفرمائید ،
مصلحت اسلام در این است . بعد هر طور که شما امر کنید اطاعت خواهد شد .
تمام نقائصی که وجود دارد مرتفع میشود . امام فرمود : شما برای چه از من
بیعت میخواهید ؟ برای مردم میخواهید . یعنی برای خدا که نمیخواهید . از
این جهت که آیا خلافت شرعی است یا غیر شرعی ، و من بیعت کنم تا شرعی
باشد که نیست . بیعت میخواهید که مردم دیگر بیعت کنند . گفت بله .
فرمود پس بیعت من در این اتاق خلوت که ما سه نفر بیشتر نیستیم برای
شما چه فایدهای د ارد ؟ حاکم گفت راست میگوید باشد برای بعد . امام
فرمود من باید بروم . حاکم
[١] این مرد مدت زیادی حاکم مدینه بوده است و اتفاقا در مدینه بسیار آبادی کرده . چشمهای در مدینه است که هنوز هم آب آن جاری است و مروان حکم آن را جاری کرده است .