حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٧
میدهم . عرض کرد : عموجان بفرمائید ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمی دارد ؟ فورا گفت : عموجان ! احلی من العسل چنین مرگی در کام من از عسل شیرینتر است . ( یعنی من که میپرسم برای اینست که میترسم فردا این موهبت شامل حال من نشود . ) فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهید خواهی شد اما بعد از آنکه مبتلا به یک بلای بسیار سخت و یک درد بسیار شدید میشوی . ولی اباعبدالله توضیح نداد که این بلا چیست . اما روز عاشورا روشن کرد که مقصود اباعبدالله چیست . قاسم به میدان میرود . چون کوچک است ، اسلحهای که با تن او مناسب باشد ، نیست . ولی در عین حال شیربچه است ، شجاعت به خرج میدهد ، تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد میآید از روی اسب به روی زمین میافتد . حسین با نگرانی بر در خیمه ایستاده ، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد ، مثل اینکه انتظار میکشد ، ناگهان فریاد یا عماه در فضا پیچید ، عمو جان من هم رفتم ، مرا دریاب . مورخین نوشتهاند حسین مثل بازشکاری به سوی قاسم حرکت کرد . کسی نفهمید با چه سرعتی بر روی اسب پرید و با چه سرعتی به سوی قاسم حرکت کرد . عده زیادی از لشکریان دشمن ( حدود دویست نفر ) بعد از این که جناب قاسم روی زمین افتاد ، دور بدن این طفل را گرفتند برای اینکه یکی از آنها سرش را از بدن جدا کند . یک مرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت میآید ، مثل گله روباهی که شیر را میبیند فرار کردند ، و همان فردی که برای بریدن سر قاسم پایین آمده بود ، در زیر دست و پای