حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٣
بغضش ترکید . ( زن است ، رقیق القلب است . ) شروع کرد بلند بلند گریستن ، فریاد کردن ، ناله کردن که ای کاش چنین روزی را نمیدیدم ، ای کاش جهان ویران میشد و زینب چنین ساعتی را نمیدید . با این حال خودش را رساند خدمت اباعبدالله ( ع ) . اباعبدالله آمد نزد زینب ، سر او را به دامن گرفت ، او را نصیحت و موعظه کرد : « یا اخیه ! لا یذهبن بحملک الشیطان » ، خواهر جان ! مراقب باش شیطان ترا بی صبر نکند ، حلم را از تو نر باید . اینها چیست که میگویی ؟ ! ای کاش روزگار خراب بشود یعنی چه ؟ ! چرا روزگار خراب بشود ؟ ! مردن حق است ؟ ! شهادت حق است ، شهادت افتخار ماست . جدم پیغمبر از من بهتر بود . پدرم علی ، مادرم زهرا ، برادرم حسن ، همه اینها از من بهتر بودند . همه اینها رفتند ، من هم میروم . تو باید مواظب باشی بعد از من سرپرستی این قافله را بکنی ، سرپرستی اطفال مرا بکنی . زینب در حالی که میگریست ، با صدای نازکی گفت : برادر جان ! همه اینها درست ، ولی هر کدام از آنها که رفتند ، من چند نفر و حداقل یک نفر را داشتم که دلم به او خوش بود . آخرین کسی که از ما رفت ، برادر ما حسن بود . دل من تنها به تو خوش بود . برادر ! اگر تو از دست زینب بر وی ، دل زینب در این دنیا به چه کسی خوش باشد ؟ در عصر تاسوعا بعد که اباعبدالله آن جمله ( جریان خواب ) را به زینب فرمود ، فورا برادر رشیدش ابوالفضل را صدا کرد ، برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اینها بگو خبر تازه چیست ؟ اگر هم میخواهند با ما بجنگند ، وقت غروب که طبق قانون جنگی