حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٧
پسر زیاد ، پسر او را انتخاب کرد تا از نظر روانی استفاده کند . یعنی اینطور به مردم بفهماند که این هم جنگی است در ردیف آن جنگها . همانطور که سعد وقاص با کفار میجنگید ، پسر سعد هم ( العیاذ بالله ) با فرقهای که از اسلام خارجند میجنگد . این مرد طماع که خودش طمع خودش را بروز داد ، مردی که فهمیده بود و به هیچ وجه نمیخواست زیر این بار برود ، شروع کرد به التماس کردن از ابن زیاد که مرا معاف کن . او هم نقطه ضعف این را میدانست . قبلا فرمانی برای او صادر کرده بود برای حکومت ری و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده ، میخواهی نروی نرو . او هم که اسیر این حکومت بود و آرزوی چنین ملکی را داشت ، گفت : اجازه بده من بروم تامل کنم . با هر کس از کسان خود که مشورت کرد ، ملامتش کرد ، گفت : مبادا چنین کاری بکنی . ولی در آخر طمع غالب شد و این مرد ، قبولی خودش را اعلام کرد . در کربلا کوشش میکرد خدا و خرما را با همدیگر جمع کند ، کوشش میکرد بلکه بتواند به شکلی به اصطلاح صلح برقرار کند ، یعنی خودش را از کشتن حسین بن علی معاف کند ، لااقل خودش را نجات بدهد ، بعد هر چه شد ، شد . دو سه جلسه با اباعبدالله مذاکره کرد . به قول طبری چون در این مذاکرات ، فقط این دو نفر شرکت کردهاند از متن مذاکرات اطلاع درستی در دست نیست . فقط آن مقداری در دست است که بعدها خود عمر سعد نقل کرده است یا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتی در این زمینه داریم ، والا