حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣
معترضم . ) به هیچ وجه حاضر نبودند که امام حسین علیه السلام بیعت نکند و آزادانه در میان مردم راه برود . این بیعت نکردن را خطری برای رژیم حکومت خودشان میدانستند . خوب هم تشخیص داده بودند و همین طور هم بود . بیعت نکردن امام یعنی معترض بودن ، قبول نداشتن ، اطاعت یزید را لازم نشمردن ، بلکه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها میگفتند باید بیعت کنید ، امام میفرمود بیعت نمیکنم . حال در مقابل این تقاضا ، در مقابل این عامل ، امام چه وظیفهای دا رند ؟ بیش از یک وظیفه منفی ، وظیفه دیگری ندارند : بیعت نمیکنم . حرف دیگری نیست . بیعت میکنید ؟ خیر . اگر بیعت نکنید کشته میشوید ! من حاضرم کشته شوم ولی بیعت نکنم . در اینجا جواب امام فقط یک " نه " است . حاکم مدینه که یکی از بنی امیه بود امام را خواست . ( البته باید گفت گر چه بنی امیه تقریبا همه ، عناصر ناپاکی بودند ولی او تا اندازهای با دیگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدینه ( مسجد پیغمبر ) بودند . عبدالله بن زبیر هم نزد ایشان بود . مامور حاکم از هر دو دعوت کرد نزد حاکم بروند و گفت حاکم صحبتی با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما میآئیم . عبدالله بن زبیر گفت : در این موقع که حاکم ما را خواسته است شما چه حدس میزنید ؟ امام فرمود : ²اظن ان طاغیتهم قد هلک ،» فکر میکنم فرعون اینها تلف شده و ما را برای بیعت میخواهد . عبدالله بن زبیر گفت خوب حدس زدید ، من هم همین طور فکر