حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٧
صدایش را میشنیدند . میخواست به این وسیله به آنها اطمینان بدهد . وقتی که بر میگشت ، به آن مرکز که میرسید ، با صدای بلند ( من نمیدانم اینکه میگویم صدای بلند ، آن زبان خشک چگونه در دهان میگردیده ) با هر مقدار که نیرو داشت فریاد میکرد : « لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم » خدایا ! حسین هر چه نیروی روحی و جسمی دارد ، از توست . اهل بیت خوشحال میشدند که آقا زنده است . مدتی استراحت میکرد ، آسایش پیدا میکرد . لشکر باز برمیگشتند ، حلقه را تنگ میکردند ، تیراندازی میکردند ، سنگ میپراندند . باز نوبت دیگر آقا حمله میکرد . این کر و فر ادامه داشت . شنیدهاید که عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع کرد و باز شنیدهاید که اباعبدالله اجازه نداد که جنگ از سوی خود و اصحابش شروع بشود . این سنتی است که در جنگهایی که با یک فرقه به ظاهر مسلم صورت میگرفت ، رعایت میشد . علی علیه السلام هم رعایت میکرد . میگفت من هرگز ابتدا به جنگ نمیکنم . آنها که جنگ را شروع کردند ، بعد ما میزنیم . آقا ابتدای به جنگ نکرد . عمر سعد برای جلب رضایت عبیدالله زیاد ، جنگ را به این شکل شروع کرد که تیر و کمانی خواست . پدر او معروف است که در صدر اسلام ، تیرانداز خیلی ماهری بوده است و شاید خودش هم تیرانداز بوده است . تیری را به کمان کرد و پرتاب کرد به طرف خیام حرم حسینی . بعد فریاد