حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٨
اسبهای خودشان ، لگدمال و به درک واصل شد . آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسی نفهمید قضیه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست ، دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فریاد مردانه حسین را شنیدند که گفت : « عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک » فرزند برادر ! چقدر بر عموی تو ناگوار است که فریاد کنی و عمو جان بگویی و نتوانم به حال تو فایدهای برسانم ، نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتی که به بالین تو میآیم کاری از دستم برنیاید . چقدر بر عمومی تو این حال ناگوار است . [١] راوی گفت : در حالی که سر جناب قاسم به دامن حسین است ، از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین میکوبد . در همین حال فشهق شهقه فمات فریادی کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد . یک وقت دیدند اباعبدالله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت . دیدند قاسم را میکشد و به خیمه گاه میآورد . خیلی عظیم و عجیب است : وقتی که قاسم میخواهد به میدان برود ، از
[١] در قم شنیدم یکی از وعاظ معروف این شهر ، این ذکر مصیبت را در محضر مرحوم آیه الله حاج شیخ عبدالکریم حائری رضوان الله تعالی علیه خوانده بود . ( بسیار بسیار مردم مخلصی بوده است ، از کسانی بود که شیفته اهل بیت پیغمبر اکرم ( ص ) بود ، و این به تواتر برای من ثابت شده است . من محضر شریف این مرد را در ک نکردم ، ده ماه بعد از فوت ایشان به قم مشرف شدم . کسانی که دیده بودند ، میگفتند این پیرمرد نام حسین بن علی را که میشنید ، بیاختیار اشکش جاری میشد ) بقدری این مرد گریه کرد و خودش را زد که بیحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش میکنم هر وقت من در جلسه هستم این روضه را تکرار نکن که من طاقت شنیدن آن را ندارم .