حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٦
العباس بود . ( امشب ما ذکر خیری و توسلی پیدا میکنیم به یتیم امام حسن ، قاسم که در شب عاشورا جریانی دارد ) . بعد از آنکه همه وفاداریشان را اعلام کردند ، اباعبدالله سخن خودش را عوض کرد . پرده دیگری از حقایق را به آنها نشان داد . فرمود : پس حالا من حقیقت را به شما بگویم : بدانید فردا تمام ما شهید خواهیم شد یک نفر از ما که در اینجا هستیم ، زنده نخواهد ماند . همه گفتند : خدا را شکر میکنیم که چنین شهادتی و چنین موهبتی را نصیب ما کرد . ( یکی از دوستان تذکر بسیار خوبی داد . دو نفر از بزرگان ما ، از پیشوایان ما ، حضرت آیت الله العظمی آقای حکیم دامت برکاته ، و آیت الله علامه مجاهد صاحب " الغدیر " علامه امینی ، این هر دو بزرگوار میدانیم بیمارند ، در بیمارستانهای خارج هستند و وظیفه ماست که برای همه مومنین و مومنات دعا کنیم ، بالخصوص برای رهبران و پیشوایان خودمان : خدایا ! به حق حسین بن علی و به حق روح و دل پاک قاسم بن الحسن ، اینها که گفتیم و آنها که در دل ماست ، شفای عاجل عنایت بفرما . ) این طفل سیزده ساله در کنار مجلس نشسته است . وقتی که اباعبد الله این مژده را میدهد که فردا همه شهید میشوند ، او با خود فکر میکند که شاید مقصود ، مردان بزرگ باشد و ما بچهها مشمول نباشیم . یک بچه سیزده ساله حق دارد چنین فکر کند . نگران است ، مضطرب است . یکمرتبه سر را جلو آورد و عرض کرد : یا عما ! و انا فیمن یقتل ؟ آیا من هم فردا کشته خواهم شد یا کشته نمیشوم ؟ حسین بن علی نگاه رقت آلودی کرد . فرمود : پسر برادر ! من اول از تو سوالی میکنم ، سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ