حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٠
عمر سعد میدانست که این هم نزد عبیدالله زیاد مقامی دارد ( هم سنخاند ، هر چه که شقی تر و قسی القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم فرمانده پیاده باش . فرمان ، خیلی شدید بود ، این بود که به مجرد رسیدن نامه من ، بر حسین سخت بگیر . حسین باید یکی از این دو امر را بپذیرد ، یا تسلیم بلاشرط و یا جنگیدن و کشته شدن ، سوم ندارد . نوشتهاند نزدیک غروب تاسوعاست ، حسین بن علی در بیرون یکی از خیمهها نشسته است در حالی که زانوها را بلند کرده و دستها را روی زانو گذاشته است و سر را روی دستها ، و خوابش برده است . در همین حال عمر سعد تا این فرمان را خواند و تصمیم گرفت ، فریاد کشید : یا خیل الله ! ارکبی و بالجنه ابشری ( مغالطه و حقه بازی و ریاکاری را ببینید ! ) لشکر خدا سوار شوید ! من شما را به بهشت بشارت میدهم . نوشتهاند این سی هزار لشکر در حالی که دور تا دور خیمههای حسین را گرفته بودند ، مثل دریایی که به خروش آید به خروش و جنبش آمد ، طوفان کرد . یک مرتبه صدای فریاد اسبها ، انسانها و بهم خوردن اسلحهها در صحرا پیچید . زینب سلام الله علیها در داخل یکی از خیمههاست ، ظاهرا دارد زین العابدین را پرستاری میکند . صدا را از بیرون شنید . فورا بیرون آمد دید لشکر دشمن است که دارد حلقه محاصره را تنگتر میکند . آمد دست زد به شانه اباعبدالله ، برادر ! بلندشو ، نمیبینی ؟ نمیشنوی ؟ ببین چه خبر است . حسین سر را بلند میکند و بدون اینکه توجهی به این لشکر بکند ، میگوید من الان در عالم رویا جدم را دیدم ، به من بشارت و نوید داد ، گفت حسینم تو